بنام دوستي هاي جاودانه

بنام دوستي هاي جاودانه

مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛

امروز در اين غربت تنهايي

همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،

آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.

آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...

نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.

اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...

بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي

آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.

ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...

ماريا

سرود آشنايي

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

ميكند خانه ام را

در دست ات مي گذارم

نان شادي هاي ام را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي كنم؟

  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥

ب نام دوستي هاي جاودانه

مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛

امروز در اين غربت تنهايي

همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،

آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.

آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...

نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.

اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...

بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي

آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.

ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...

ماريا

سرود آشنايي

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

ميكند خانه ام را

در دست ات مي گذارم

نان شادي هاي ام را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي كنم؟

  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥

بنام دوستي هاي جاودانه

مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛

امروز در اين غربت تنهايي

همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،

آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.

آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...

نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.

اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...

بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي

آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.

ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...

ماريا

سرود آشنايي

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

ميكند خانه ام را

در دست ات مي گذارم

نان شادي هاي ام را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي كنم؟

  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥

خداحافظی و آخرين مطلب وبلاگ

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

با سلام خدمت تمامی دوستان عزيز و همراهان عزيزم

اميدوارم که هميشه شاد باشيد و خندون

اين آخرين باری هست که دارم تو وبلاگ مطلب می ذارم

نمی خوام آخه با خوندنش

دل کسی بشکنه

ويا کسی برداشتی رو بکنه که باعث دلخوردگی و يا حتی ناراحتی اون بشه

جا داره اينجا

از همه دوستان و همراهان گلم که تو اين مدت منو تنها نذاشتن تشکر کنم

از علی آقای گل (دوران)- فهميه عزيز و دلسوز (نيلوفرانه)- خواهر عزيز و مهربونم ثريا (ستاره و عسل دختران ثريا يا ستاره آسمان دلم)- شکوه مهربون (کاش من و تو می فهميديم اومدنی رفتينه) - زهره عزيز (چشمان خيس من)- فاطمه (دختر بارونی)- ناجی عزيز (عصر فرياد)- و آبجی يلدا (شب يلدا  که مدتی هست وبلاگش رو بسته) مصطفی عزيز (پر کن پياله را)- منصوره عزيز (برای دل خودم)- خواهر عزيزم بهار-و بقيه دوستانی که اين مدت منو تنها نذاشتن و اسمشون از قلم افتاد  تشکر کنم و بگم ممنون و واقعا لطف کرديد

يک معذرت خواهی ويژه هم به ماريا بدهکارم و اميدوارم که هميشه شاد باشه 

بازم از اينکه چند صبحای منو تحمل کرديد ممنونم

((راستی اگه از دوستان کسی می خواد که تو اين وبلاگ مطلب بذاره بهم ايميل کنه پسورد رو بهش می دم و وبلاگ رو بهش واگذار می کنم و اون ادامه بده))

شاد باشيد و هميشه خندون

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥

بدون شرح

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

باز يه بهانه ......

باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش

می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب

***************************************************

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

باز يه بهانه ......

باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش

می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب

***************************************************

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

تقلب....

يا تو يا هيچکس .....

شايد تنها دروغی است که هر کس لااقل يک بار در عمرش ساده آن را گفته باشد.

عدالت نيست اما می نويسم انقدر تسليمت می شوم تا تسليمم شوی ،

از بس بزرگت کردم کوچک شدم ، 

نه کسی مرا رساند و نه من کسی را رساندم .

شايد دليلش اين بود که از بچگی کسی تقلب يادم نداده بود ،

کسی می گفت آن ها که تقلب بلدند بيشتر می توانند به هم برسانند ، در کودکی درسها را و اگر در بزرگی شان بزرگ باشند آدم ها .

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥

يه بغض......

بنام خدای جهانيان و خدای من

حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ذهنم يه چيزی شبيه قايق می سازم اينجا شبه ، نه فکر کنی حالا شبه ، نه عزيزم هميشه شبه تا تو يه وقتی ، يه روزی از راه دور با يه فانوس نقره ای بيايی و يه ريزه نور بپاشی رو غريبی اين دشت .

آره عزيزم اينجا شبه ، يه شبه تابستونی کوتاه ، اما همه ام  خواب خواب نيستن 

يکی شايد رو به روی تابلوی دوستت دارم يادگاری اونی که تموم زندگيشه وايستاده و داره با گونه های سرخ از خجالت ازش می پرسه (( يعنی واقعا دوستم داری ؟ ))

يکی ام يه عکس قشنگ گذاشته کنارشو ، داره باهاش درد دل می کنه ، گاهی عکسو نوازش می کنه ، گاهی می ذارتش رو قلبش ، گاهی هم رو چشماش ، رو مژه های خيس و بارون خوردش ، يه وقتم براش شعر می خونه ، فال ميگيره ، بی پرده واست بگم ، با عکس زندگی می کنه ، می دونم عزيزم من واسه تو نامه می نويسم اما قصه ساکنان اون طرف دنيا رو هم برات نوشتم . ببخش حالا ديگه از تو واسه خودت می نويسم . راستش دوريت بدجوری ديوونم کرده ، عکست همچنين افتاده تو حوض خاطره هام که انگار داره از تو آب صاف و شفافش باهام حرف می زنه ،ماهيای قرمز و ناز يادگاريت گاهی از زير آب بالا می آن و بيشتر به اين دل آتيش می زنن تا می يام دو کلام حرف عاشقونه بدرقه راه آبيشون کنم غيبشون می زنه ، روزگارو می بينی حالا ماهياهم دوس دارن سر به سرم بذارن ....

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥

نمی دانم چرا؟!!!

نميدانم چرا اما

نمي خواهم تورا ديگر !

برو دل را ببخشاي و ازين شوريده سر بگذر!

نميدانم چرا اما

تورا ديگر نمي خوانم

چرا اينگونه ام امروز؟؟

نميدانم نميدانم!

 

نميدانم چرا با تو

جهان زيباي زيبا نيست

چراغ روشن امّيد

چرا امروز پيدا نيست؟

ولي

روزي –به يادم هست- تو بودي معني هستي

چرا امروز در چشمم

تو بي ترديد بشكستي؟

بتي بودي براي من

دلم نام تورا مي خواند

براي بودنت مي بود

به وقت ماندنت مي ماند

ولي امروز مي بينم

نمي خواهم تورا ديگر

و مي بينم كه مي گويم:

برو، بگذر

             برو، بگذر!!!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥

دختر نابينا ...

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

دختر نابينا ...

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

فقط بخوان ...

صفحه ای پاک و سفید

    و بر آن ردپایی از من

       چه سیاه...چه سپید

 

خنده ای مست کنان

   می کشد رنگان و عمیق

                        قلمم رقص کنان

 

   صورنک می خندد...دل من می خندد...صورتم می خندد

                                               

 

(کاغذ سفید رو با یه  لبخند قشنگ خط خطی می کنم

 کاغذ می خندید...منم خندیدم...خیلی ساده...آروم...ما خندیدیم.

 کاغذ رو ٬رو به روی تختم به دیوار زدم تا هر صبح به صبح و شب به شب ما بخندیم...

 من به اون و اون به من...............................................ما می خندیدیم.

 و در آخر روزی رسید که دیگه نه خبری از لبخند کاغذی بود...و نه لبخند من...

                                 ... صورتکی نبود که  از خنده ش بخندم...

 اما من بازم سعی کردم بخندم ... نشد ... لبخنده رو فراموش کرده بودم ... و این خیلی بد بود

... خیلی گذشت از اون روز ... شاید خیلی برای من ٬نه همه ...

و دوباره یه روز قلمم رو برداشتم و اینبار  روی نگاهم نقاشی کردم ٬ نقش یه صورتکه خندون...

تا با نگاه به هرچیزی بخندم ... اونها هم به من بخندن.

     ... و من خندیدم ... همه خندیدن ... ماخندیدیم و باز  ما می خندیم...)

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥

مزرعه سيب زمينی

پيرمردي تنها در روستایی زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم
توانست سيب زميني بکارم .من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان
کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . 
*********************************************************

 اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه
 موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه..
براي در چالـه مانده ، چـاه را
توصيـف نمي کردند...

******************************

باز امشب به تو می اندیشم

اندیشه من پی موهای پریشان تر

 از امواج بلند،پی آبیه نگاه

گلگونی گلگونه و گرمای نگاهت

نفسی می دهدم...

که درین برزخ بی آبو علف

کو سوی امیدیست این خسته تر از

باد صبا را...

باز امشب به تو می اندیشم

اندیشه من پی چین و شكن های

معمای نگاه

نگاهی که ز هر نیشتری آخته تر

و ز هر شبنم صبح سکوت

پاک تر و شفاف تر

به تو یعنی...

انتهایی برای این شب بی انتها

چکه آبی برای لب این تشنه مهر

لكه ابری برای برهوت

چه خوش خرم و زیباست

دنیای خیالات شب بهنگام

کاش و ای کاش ...

که این شب به پایان نرسد

باشد و

      باشم و

            باشی

                          در خیالم تا ابد

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥

کاش .... ديگه دوستت ندارم

مثل شمع هستم ولی سوختن ندارم

مثل اشکم که باريدن ندارم

هوای غربت خيس چشماتو

ديگه اين روزها تو قلبم ندارم

ديگه واسه نگات جائی ندارم

کاش می تونستم بهت بگم

که ديگه دوستت ندارم

که ديگه دوستت ندارم

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥

دکتر علی شريعتی

سالگرد شهادت دکتر علی شريعتی است

روحش شاد و يادش گرامی

                         مقبره دکتر علی شريعتی

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥

سرنوشت برگ ...

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم : عزيزم  اين کار را نکن!

 نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده ...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ؟!

رويم را برگرداندم !!!

حالا او رفته، و من :

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم،

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ،

 چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !!!

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم ،

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود ،

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد !!!

اما حالا تنها کاری که میکنم :

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم ...

نگفتم : بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم ،

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ،

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت !!!

او رفت و مرا تنها گذاشت:

 تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

تحملم کنيد ... نصيحتم نکنيد

 

می دونم تـلخ می نویسم، می دونم !!!

اون آدم همیشه شاد، تو تـنهایـی و دلتنگیـش گـم شد ...

به خدا دستم نمیره دروغ بنویسم،

دستم نمیره بنویسم : " آهـــــــــــــــای من خوشبختم ! "

بنویسم چیزی تو این روزگار گم نکردم ...

" روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم "

پس شما رو به خدا، تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥

خاکستر عشق ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥

حيف...

بس عجب زین همه آدم ، که چنین بی رویا

     گرم یک بازی بیهوده کنون مشغولند

حیف

حیف از اینهمه رویا که چنین در پس هم می میرند

حیف ،حیف ا زاینهمه لبخند به غم آلوده

حیف از مرگ امید

حیف از این سفر بیهوده

باز با اینهمه من ،باز هم معتقدم

میتوان گرد غم از چهره زدود

میتوان بازار امید از نو کاشت

درس آزادی داد

میتوان محکم وبی شائبه فریاد کشید

هی مردم.....هی مردم....هی مردم.....

سرنوشت را میتوان از   سر  نوشت

میدونی چی فکر میکنم فکر میکنم تو یه نقطه نوری تو این همه ظلمت . تو زندگیم همیشه فقط به یه نقطه کم نور چسبیدم و به امید همون نور رفتم جلو و موفق هم بودم شاید با اسلحه و شمشیر و وو نرفتم اما واقعا جنگیدم با اشکهام با همه وجودم جنگیدم  برای رسیدن به همون نقطه ی کم نور.

حالا توئی تو یه روزنه تو دل ظلمات.بمن میگن اگر هر کاری رو فکر کنی نمیشه از 100 درصدش این احتمال رو بده که 1 درصدش فقط بشه چه بسا که همون 1 درصد بشه چی میشه و چه ها خواهد شد.این 1 درصد همونیه که میشه باهاش سرنوشت را از سرنوشت . پس بیا و کمکم کن دستاتو بزار توی دستم تا سرنوشتمون رو از سر بنویسیم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥

افسوس ...

مدتی است که دیگر تقویمم را ورق نمی زنم ،

حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم ،

  چه برسد به باز کردن پنجره !!!

حال عجیـبی دارم :

همه چیز از نبودنت حکایت می کند ،

 به جز دلم که مانند دانه ای در دل خاک ،

در انتظار آمدن بهار اسـت ...

 

       " می دانم که می آیی : خیلی زود !!!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥

 

تقدیم به کسی که خدای من بود ولی  هیچ قدرتی نداشت و برای من باز هم سکوت سکوتی کشنده تر از ............

بقول سیاوش من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر طوفانی...............................

خنجر برام بیارید

من از تبار دردم

 عمریه بی طلوعم

 مثله غروبی سردم

آیینه دار غربت

با ادمها غریبه

حوای چشمهای من

 در حسرت یه سیبه

تاریکه سرنوشتم

فانوس من شکسته

عمریه بغضی سنگین

راه گلمو بسته

از شب به شب رسیدم

از کوچه ها به بن بست

ای ادمهای سرخوش

جایی برای من هست؟

شب گرد قصه ی عشق

تنها .و بی پناهم

اشکم رو گونه ها ت بود

من سردی یه آهم

......................................

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥

سفر ....

 

Image hosting by TinyPic

دست که تکان دادم ،

    تازه فهمیـدم که دیگر حتی :

              غبار جاده هم تسکینم نمی دهد ...

 

حالا لحظه ها سنگین تر می گذرند ،

     و تـنها خـلـوت اتـاقـم می دانـد :

    که چقدر بی تاب بازگشتت هستم ...

آری برگردددددددد ............

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥

گفتم و گفتی ....

 

شاد باشید

گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري

گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري

سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس

گونه ام خيس شد و قلبم شكسته

گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست

گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك

ريختم

گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ

گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد

گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم

گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد

و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد

گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست

گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم

گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم

گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست

گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست

گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم

چيزي نگفتي و سكوت كردي

گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد

و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

کسی نيست

 

صدا را شنیدم آشنا بود می گفت کوچه ات سر می شکند با همه

 

 سادگی ام کلاهی بر سر گذاشتم و آمدم و تو با همه زرنگی قلبم را

 

شکستی

 

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

کسی نيست

صدا را شنیدم آشنا بود می گفت کوچه ات سر می شکند با همه سادگی ام کلاهی بر سر گذاشتم و آمدم و تو با همه زرنگی قلبم را شکستی

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

بدون شرح

من عاشقمچشم

صدای سکوتسکوتخسته ام

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

طرح دل

Image hosting by TinyPic

   تمام هستی ام را برگی کن !

 

بر درختی بیاویز !

 

خودت باد شو !

 

بر من بوز !

 

به زمینم بیانداز !

 

     خدا که شدی و از من گذر کردی ...

 

     خیالم راحت می شود .

 

جای پاهای تو مرا

 

و همه هستی مرا

 

تقدیس می کند !

 

Image hosting by TinyPic

 

نابینا گفت : "دوستت دارم."


ماه گفت :" تو که منو نمی بینی پس چطور دوستم داری؟"


نابینا گفت:" اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم،اما الان که

 

 نمی بینمت عاشق خودت هستم."

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

خواب ديدن تو ...

يک بار خواب ديدن تو...

  به تمام عمر می‌ارزد

  پس نگو...

  نگو که رويای دور از دسترس،

  خوش نيست...

  قبول ندارم

  گرچه به ظاهر جسم خسته است،

  ولی دل دريايست...

  تاب و توانش بيش از اينهاست.

  دوستت دارم

  و تاوان آن هرچه باشد

باشد می دهم هر چه می خواهد باشد

خدا گفت :
 
ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت :
 
تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
 

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
 
خدا گفت :
 
 ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت:
 
 آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت:
  ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت :
 
ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت:
 
ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 
شيطان گفت :
 خواستن است . گرفتن و تملك .
 
خدا گفت  :
 ليلي سخت است . در است و دور از دست .
شيطان گفت :
 
ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از 
ليلی های زود
  
ليلي هاي ساده اينجايي .
 
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت :
 
 ليلي زندگي است
 
 زيستني از نوعي ديگر .
 
 
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
 
مجنون 
 زيستني از نوعي ديگر را برگزيد
 
و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد 
 
 ليلي گريه کرد
 
ليلي گفت :
 
امانتيت زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
 
خدا گفت :
 
خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
 
ليلي گفت :
 كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت :
 
مادري بهانه عشق است
بهانه سوختن
تو بی بهانه عاشقی
  
 تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت :
 
دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري 
 
ليلي گفت :
 پايان قصه ام زيادي غم انگيز است 
مرگ من 
مرگ مجنون 
 
پايان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت :
 
پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب .
 
پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
 
ليلی گريه کرد
 
ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
 
خدا گفت:
 زمين سردش است .
 
چه كسي مي تواند زمين را گرم كند
 
 ليلي گفت :
من .
خدا شعله ای به او داد
 
ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت 
 
 سينه اش آتش گرفت
 
 خدا لبخند زد
 
ليلي هم .
خدا گفت: 
 
 شعله را خرج كن
 
 زمينم را به آتش بكش
و ليلي خودش را به آتش كشيد .
 
خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
 
ليلي گر مي گرفت .
 
ليلي مي ترسيد .
 
مي ترسيد آتشش تمام شود
 
 ليلي چيزي از خدا خواست
 
خدا اجابت كرد .
 
مجنون سر رسيد .
 
مجنون هيزم آتش ليلي شد
 
آتش زبانه كشيد
 
آتش ماند
 
 زمين خدا گرم شد .
 
خدا گفت :
 اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

و اما

همه گويند سياوش تو بخوانش که بيايد

چه بگويم تو نرفتی زدلم تا که بيائی

<<.............تو نرفتی زدلم تا که بيايی...................>>

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

و تو ای خدا

خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدای را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمون میشدی از اینکه عشق را آفریدی

خدایا آسیان خسته به  درگاه تو رو کردم

نماز عشق را آخر به خونه دل وزو کردم

دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهای

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی

کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی

زشهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی

گل امید تو پر پر به خاک رهگذر کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

بی تو

بي تو من وپنجره هاي بسته
بي تو من وزمزمه هاي خسته
بي تو من وشب ناله هاي بارون
تنهايي ودل به خون نشسته
بي تو غريبه گشتم با همه سرگذشتم
رو تن تنهايي هام اسم تو رو نوشتم
اي كه نگات زنگ صدات به ياد كوچه مونده
تو گوش هر پنجرهاي از روشنايي خونده
ترانه هات برده من وتا سرزمين رويا
گفتي از اين شب سياه چيزي تا صبح نمونده
يه روز مياد دوباره دستاي من وتو براي عشق
يه فصل موندني ميسازه
صداي تو ميپيچه بازم توي كوچه
ميخوني از عاشقي و هواي تازه
بي تو منم خسته راه يه بي نشونه
پرنده اي شكسته پر بي اشيونه

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

اميد

امید

توی یكی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میكنی می بینی بین میلیونها ستاره یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب می كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می كنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می كنی تا بالاخره به خواب می ری.

اما یك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند میكنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است كه تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمیكنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای..  باز هم زندگی می كنی .. نفس می كشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره كه نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نكنی.

بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یكی از اون ستا ره های خیلی قشنگ رو تماشا میكنی و باز هم یه شب می ری و میبینی اثری از اون ستاره نیست.

اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.

همشون می رن تا اینكه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای كه توی آسمون وجود داره.

اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

اگر تو نبودی ....

Image hosting by TinyPic

 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟
ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم
نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !
نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !
راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !
قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !
انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !
دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !
ولي عشق  تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين  به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نبود
آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت
و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :
بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !
اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند
اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !
اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !
به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي تو را بکنن
خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !
يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !
و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....
عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .
هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !
شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !
و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

تو خواهی آمد ...

عاشقتم
 
فضاي خانه بوي تو را دارد٬ درو ديوار اين خانه انتظار تو .
چشمان خسته ام بر در،
دوخته نگاهم به آستانه .
گلهاي گلدان پژمرده و گريان
٬ ماهيهاي تنگ بلورمان حيران و نالان .
بلورهاي اشکم غلطان بروي گونه
٬ ميدود هر دم فکرت در زير پوست تنم .
افسرده و خموده و پژمرده
٬ يک گوش تيز کرده به زنگ تلفن ، يک چشم خيره به در ٬
باري دگر تنهاي تنها مينشينم کنار پنجره اما .........
اينبار تنهايي مرگبار
٬ اينبار دگر تنهايي که تنها نيست و هست .
ناله هاي ممتد دل بيمارم از يک سو
٬ انسجام مفصلهاي روحم از طرفي ٬
تارهاي سپيد مو يکي پس از ديگري خود نمايي ميکند بر سرم
٬
گويي آنها هم ميدانند پيروز است سپيدي بر سياهي .
آينه اينبار رنجبارترين سخنان زندکي را بازگو ميکند هر دم
،
هر بار تلنگري
٬ هر بار نگاهي تلخ تر از پيش ٬
هر بار سرزنش و از من ميپرسد
٬ چرا ؟! چرا؟!
چرا گذاشتي برود ؟ تو که ميدانستي خواهي مرد
تو که ميدانستي وجودت بسته به اوست
٬ چرا گذاشتي برود ؟!
فرياد بر مي آورم ..............
طوري سخن ميگوئي که ديگر بازگشتي او را نيست
٬
چنان سرکوفتم ميزني که در خود ميلرزم ...............
تو را به جان او سوگندت ميدهم
٬ دگر هيچ مگوي .
بيش از اين عذابم مده
، که خود ميدانم ٬
اما اينبار دگر ميماند
٬ ميماند و ميداند که مرگ است رفتنش .
ميماند و ميداند اينبار دگر آينه اي نيست تا سرزنش کند مرا .
گويند روزهاي خوشيست پس از روزهاي سخت
،
اما تابي خواهد ماندن دراين روزهاي سخت و تنها توان ماندنم چيزي نيست جز اميد آمدنت .
تو مي آيي . آري تو باز................... مي آيي
 
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

شايد اين رسم روزگار باشه

دلم برایش تنگست

 

دلم برای دیدنش تنگست

 

برای نگاهش، برای صدایش، برای کلامش

 

دلم برای حضورش تنگست

 

چندیست ندیدمش

 

دلم سراغش را می گیرد

 

برایش بهانه می گیرد

 

آخرین بار که می رفت می خندید

 

نگاه پر مهرش آخرین نگاهم را سوزاند

 

انتظارم را رنگ زد و کلامم را در گلو پیچید

 

یادم هست هنگام جدایی، یاسی از امید برایم چید 

 

با دستانش بر قلبم آویخت

 

نگاهی به سیاهی چشمانم و بی صدا او رفت

 

هنوز هم با آن که می دانم دیگر نمی آید

 

با آن که می دانم برایم از عشق نمی خواند

 

دیگر دلم را از خود نمی داند

 

هنوز هم دلم برایش تنگ می شود

 



جای تعجب ندارد که گاهی :

نوشته هایم غمگینند !

و خودم غمگین تر از آنها ...

دیگر حتی حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم !

توانش را نیز ...

راستی ،اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود ،

دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت ؟!!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

مار و پله

زندگي , مار و پله است
همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.
۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .
۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی .
۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .
اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه ,
4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .
می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن.
دوستان عزيز اگه ممکنه نظرات خودتون رو از طريق ميل به آدرس ميل من بفرستيد آدرس ميل رو در زير می ذارم.
sahele_bi_moj@yahoo.com   
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

به بهانه او ....

تک و تنها در ساحل  زندگی جا ماندم

ماندم تا بی او .....

نه بی تو ....

من آن مرغ اسيرم ناگريزم ناگريزم

برای تو بخوانم تا بميرم تا بميرم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥

آخرين ضربان قلب عاشق مرگ معشوق است ....

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

چشمان سياه تو ...

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
به تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
.....
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

اگر خواستی بيائی دنبالم ...

اگر خواستی بيائی
من همان جائی هستم که بودم
همان جائی که
رهايم کردی
...


چشمانم در نگاهش ساعتها خیره ماند
حرفی برای هم نداشتیم
چون قلبهایمان در حال نجوا بودند
نمی خواستم خلوتشان را به هم بزنم
سکوت را ترجیح دادم
تا فلبم درد و دل کند
چشمهایش عمق عشق را فریاد می زد
اما هیچ گاه عشق مقدسمان
را با هوسی زودگذر آلوده نکردیم
.....

  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

امان از وقتی که ....


چقدر سخته تو چشای کسی که تمامه عشقت رو دزدیده

و به جاش یه زخم همیشه گی رو قلبت هدیه کرده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی

هنوزم دوسش داری

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بهش بگی

چقدر سخته .......
  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

افکار جديد ....

هيچ چيز كاملا اشتباه نيست حتي ساعتي كه از كار كردن مي افتد نيز صحيح است.


*************شما را به هرچه دروغ و ریا که هست (می پرستید) می دهم قسم

بگذارید خاموش تر از تمام خنجرهایی که به پشتم فرو کردید

سر بر شانه های خود بگذارم

و دستانم را

حلقه به دور زانوان خسته ام کنم

و آرام

چگونه در خود گریستن را از بر کنم


  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

دل ...


روزی که به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!
گفتم کيستی؟ گفت : غم .
خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد.


 ولی حالا فهميدم که : خود عروسکی هستم بازيچه ی دست غم



اگه یه روز قلبه کسی رو شکوندی یه میخ بکوب به یه دیوار


وقتی دلش رو بدست آوردی اون میخ رو از دیوار بکش بیرون


ولی همیشه یادت باشه جای اون میخ همیشه روی دیوار هست

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

عاقبت دل ...

يک روز دل نشست و با خودش فکر کرد

و گفت ديگه بسه

و رفت  که بره سنگ بشه

آن وقت رفت و سنگ شد

و رفت قاطی سنگ ها

اما .

.

.

.

اما

.

.

عاشق يه سنگ شد.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤

والنتاين مبارک ....

روز عشاق بر تمام عاشقان مبارک

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤

به او بگوئيد دوستش دارم ....

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................



به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد


به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............


به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
برگرفته از وبلاگ دو مرغ عشق   
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

کدام ترانه

با کدام ترانه شاد کنم
اندوه دلی را
که بی تو
آرام و قرار ندارد


  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی......

غم را چون کاسه شیر بر سر نهادم و به بازار بردم.....

و فریاد زدم غم صبح غم شب.

و کسی صدایم را نشنید و باز هم بلندتر فریاد زدم غم دیروز غم امروز غم فردا غم بی کسی..

و کسی صدایم را نشنید شب خسته پای به سرایم برگشتم

و غمم را با قلبم شریک شدم و قلبم بی گناه تر از همیشه گریست و گریست و باز هم گریست....










اشکهایم درمیان باران هویت خودرا از دست می داد.

و رد پای قلب شکسته ام را برف محو می کرد.

واما من؟

هنوز ناباورانه به غروب زندگی خود می نگرم...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

تويی نياز بودنم

تويی نياز بودنم پاتو بذار تو خلوتم

بشين کنار گريهام حالا که دادی عادتم

ترانه های عاشقی ارزونی رفاقتت

دست زمين و اسمون پر شده از سخاوتت

برای من که با توام تنهايی معنا نداره

توی نگاه عاشقم غصه ديگه جا نداره

خواستن تو برای من مثل نفس کشيدنه

بودن تو از دل شب به صبح نور رسيدنه

لحظه به لحظه داشتنت برای من غنيمته

قصه ی عاشق شدنم حقيقته حقيقته

دستای افتابی تو صميمی و مقدسه

تو روزگار بی کسی م بودن تو واسم بسه

تويی نياز بودنم عاشقی هم يه جور غمه

برای خالی دلم دستای تو يه مرحمه

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤

آری می شود ...

به حساب خيال بافی ام نگذار،
اما ستاره ای دارم
در تيره ترين شب ها!!
فقط خواستم بدانی که می شود دل خوش کرد
به چراغ های چشمک زن و کوچک يک هواپيما!!!
آری می شود.

قبول کن که همه چيز امکان پذير است
روزنامه ای که تمام صفحه هايش
پيامی خوش دارد،
بارانی که صبر می کند
تا تو به خانه برسی
و حتی شعری که اين بار ....
ديگر علامت تعجب ندارد .
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤

عطر گل فراموشم شده بود...

عطر گل فراموشم شده بود، چشمانم ، آنقدر به چشمك زدنهاي ستارگان عادت كرده بود كه ستاره هميشه روشن باورش نمي‌شد، اين شد كه ندانستم گلي بود كه در آسمان درخشيد يا ستاره‌اي بود كه در بيابان روييد! هرچه بود، آنقدر بوي پاكي مي‌داد كه ايمان نياوردن به رايحه‌اش، سخت‌تر از دل كندن از هرزه گلهايي بود كه تنها يك رديف گلبرگ داشتند و آنقدر روشن بود كه در خواب، باچشمان بسته هم نمي‌شد او را نديد!از آن پس در هر لحظه‌ام، وضو با نورش مي‌گيرم و در بوييدنش، غرق ركوعم!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

ميدونی....

تو عطر تازهء ياسي ، بيا به خانه ي من
تو دست نرم بهاري بيا به كاشانه ي من
بهشت بي تو ، بي معناست كنار خلوت دل
من و توايم و بهشتي است كنج خانه ي من
سكوت خلوت آغـوش تو ، كرانه ي من
_______________

 

 

__ ميدوني فقط چندتا کار ديگه مونده تا انجامشون بدم !
اول اينکه ، تمام دسته گلاي نرگس پسر بچه سر چهار راه و بخرم ...
بعدش يه سر به خاطرات گذشته بزنم ،
اونوخ با آينه خدافظي کنم و،
بيام پيشت !
بعد از اينکه گلارو بهت دادم،
لبمو بذارم رو لبت و بميرم !
فقط همين

********************

هر چي آرزوي خوبه مال تو هر چي كه خاطره داري مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت تو ما شدن تويي و بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه؟ اول دوراهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دلتو شكسته بودن.... همه ي قصه همين بود

ميتونستم با تو باشم مثل سايه ..مثل رويا

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

می رسد روزی............

می رسد روزی که فریاد و فغان ها سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش

خاطرات رفته ام را مو ز مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از نت یادگار

نامه ها یی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

هدف از زندگی

اگر روزی کسی از من بپرسد که ديگر قصدت از اين زندگی چيست بدو گوييم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غير از زنذگی نيست من آن دم چشم بر دنيا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود چو بی دلخواه خويشم آفريدند مرا کی چاره ای جز زيستن بود

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

تو کی هستی

 

 

 

تو کی هستی که نگاهت ، مثل قصه پر رازه ؟
تو کی هستی که تو این شب ، نفست غیر مجازه؟
تو کی هستی که با اسمت ، پشت سایه ها می لرزه؟
تو کی هستی که حضورت ، واسه من تنها نیازه؟
با منی مثل خود من ، مثل تن مثل یه پیرهن
اما بین دستای ما ، فاصله دور و درازه
بذار از تو گر بگیرم ، بذار آفتابی بمیرم
آخه این کولی یه عمره ، واسه تو ترانه سازه
با توفردا رو می بینم ، سیب خورشید رو می چینم
با تو من صد تا کتابم ، پرم از شعرهای تازه
چه نگاه بی نقابی ، چه ترانه های نابی
انگاری تموم دنیا ، توی اون چشمای نازه

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

عشق را ...

کاش می شد همچون اردک ها

در دريای آزادی بدون ترس شنا کرد

کاش می شد بی پروا و بدون ترس از ديگران عاشق شد

کاش می شد عشق را همه جا و در هر حال صدا زد

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

تو کيستی

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر شکسته روی گردابم!
من از کجا سر راه تو امدم ناگاه چه کرد با دل من ان گاه شیرین اه...
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه ارزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذار یک سخن با تو به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو کوه قاف را بشکاف.
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر انچه خواهی از من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی است که به مرگ پیوسته!
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است .
همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو صبر است و راه من بسته است.
ايکاش ميشد دوست داشتن رو خيلی راحت ابراز کرد بدون هيچ واهمه ای....

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

سرمايه هر دل.........

ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه ای از اين زمينِ خاکی در حالی يافتم که دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور دست امتداد ميدادی!
کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، وای خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای. پرنده های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند.
دلت انگار دنيای بکری است که قدمگاه هيچ رهگذری نبوده است، به خودم جرأت می دهم و در گوشه ای از آن بيتوته می کنم . آهنگِ دلنشين قلبت آرامم می کند و خوابِ هزار ساله ام را می آشوبد.
خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايی و تاريکی هايم را نور بپاشی.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب سپيدی به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می کنی و به جايی می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست.
مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک می کشد.
آه خدایِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را می گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، می بينی؟
ستاره تو آن يکی است که نورِ بيشتری دارد .
ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است.
_________________
سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد!

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

يادت به خير مسافر ....

 

يادت به خير مسافر، تو بودی غصه کم بود

گريه نبود، کجا بود، فقط تو قصه غم بود

قصه های آينده، که چشم هنوز نديده

ولی مسافر من، اون قصه ها رسيده

معنی نداشت اشک ريختن، قديم که شادی باب بود

اين روزها رو نديدن، غصه فقط تو خواب بود

تو بودی گريه همچون، ستاره سهيل بود

دل عاشق می خنديد، برای غم بی ميل بود

تو بودی لحظه ها رو،  کنار هم می چيدم

شب را بيدار می موندم تا عکس هاتو می ديدم

تو بودی لاله ها رو کنار باغ می کاشتم

دستت تو دست من بود، من هيچ غمی نداشتم

تو بودی رنگ ماه رو، رو سايه می کشيدم

با تو بودن قشنگ بود، من گريه ای نديدم

تو نيستی باز تو رفتی، نبودی من نبودم

اسم شعرم تو بودی، تو بودی من سرودم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٤

نازنين

آسمون ابری شده ، ستاره خوابه نازنین
           
لذت یکی شدن با تو سرابه نازنین

                    دریا تو نگاه تو قشنگ و آبی تر میشه
                              
اما سهم من ازش فقط یه خوابه نازنین
                                     
همیشه قسمت من ازت یه خوابه نازنین
                          
همیشه بودن تو برام سرابه نازنین
                
لمس عشقم که خیال توی قلبت می دونم
         
دیگه چشمات و نبند نگاتو ازم نگیر
 
هر کسی بهونه می خواد واسه زنده بودنش
             
تو بیا بهونه باش و توی ذهن من نمیر
                          
تو بهونهء قشنگِ زندگیمی نازنین
                                  
تو یه شعر موندگاری توی قلبم نازنین
                          
تو شبای بی کسی مو حسرت و دلواپسی مو
              
تو طلوع خستگی مو که ندیدی نازنین
     
گریه های بی صدا مو نشنیدی نازنین
              
بغض تلخ این سکوت رو نشکستی نازنین
                       
خواستم این ترانه رو پیش کش چشمات بکنم
                                    
تو خودت خدای این ترانه هایی نازنین
                 
هیچ بهانه ای نبود واسه دوباره دیدنت
         
تو بهونه ی همه بهانه هایی نازنین

*****************************************************************

در بحر عشق گر همه جوياي ساحلند
ما كشتي وجود به طوفان
سپرده ايم

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

بعدا می فهمی ....

سلام خدمت تمامی سروران عزيزم

بچه ها شايد يک مدت ننويسم حقيقتش ديگه حوصله ندارم اما بازم می نويسم (زمانش مشخص نيست ولی می يام) موفق باشيد و هميشه بهاری

 

آیا راست است :

که آدمی از عشق می میرد ؟!

- شاید ...

اکنون نمی فهمی که چه می گویم !

وقتی که بمیرم ،

تازه می فهمی ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤

فقط به خاطر تو ....

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوريت

آزمون تلخ زنده به گوری ...

 و بعد ....

به جز تو هيچ چيز را

در اين جهان بی کرانه

جدی نگرفتم

حتی عشق را ....

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

تو مثله

****************************************************************

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
              چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم  
                           تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
                                   و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريایي تريني آبي و آرام و بي پايان
         و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
                     تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
                           و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
          به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
                  تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
                       و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
         و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
                   تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
                        و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
        ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم         
                 شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
                            هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
            و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
                    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
                            و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
           و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
                   تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
                             و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
            و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
                        تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
                              كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
       و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
              به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
                      قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
          بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
             دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

 

خاطرات از جلوی چشمانم ميگذرند و هيچ سودی ندارند جز تر کردن چشمها !!!!

و شمارنده می شمارد سالی ديگر از زندگی مرا....









------------------------------------------------

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤

آيا می توان ...

کاش می شد سرود عشق را با زبان بی زبانی خواند

و آيا می توان همچون زمان کودکی

قلب تو را با اين همه وسعت

همانند اناری سرخ و خون آلود

درون جيب پنهان کرد

و دزدانه بر اندامش دندان زد .....

کاش می شد....

Hosted by Tinypic.com
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

مرا درون قلبت راه بده

در روزهای خشک بی ترانگی،بهترین لحظه هایم در کنار تو می گذرد
خوشبختی عظیمی است با تو بودن و با عطر نفسهای عزیز تو خیابانهای افسردگی را پیمودن
ابرها را از انتهای آسمان می چینم و جامه ای نرم برایت می دوزم،
بعد از آن باران را به خاطر تو تماشا خواهم نمود،آنگاه تو همراه باران در تمام دشتها خواهی بارید ، ومن بی آنکه تو را بشناسم تو را بشناسم تو را دوست خواهم داشت
دلم می خواهد برای همیشه به چشمهای تو تبعید شوم ،و در کنار مردم آن روزگار بگذرانم،و با هر پلکی که بر هم می گذاری بمیرم و با هر پلکی که می گشایی دگر بار زندگی را از سر بگیرم
خوشحالم خوشحالم چون لااقل برای اینکه تو را در خواب ببینم از هیچ کس اجازه نخواهم گرفت
چگونه بگویم دلم برای خدایی که در قلب معصوم تو زندگی می کند تنگ شده است
مرا درون قلبت راه بده

آدم کسی که دوست داره هميشه اذيت می کنه

                                            اما خودش فکر می کنه داره محبت می کنه

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

زندگی

در دنيا زندگي كن بي‌آن كه جزيي از آن باشي‌
زندگي را به تمامي زندگي كن‌در دنيا زندگي كن بي‌آن كه جزيي از آن باشي‌.
همچون نيلوفري باش در آب‌; زندگي در آب‌، و بدون تماس با آب‌.

از ناآگاهي خود را رها كن‌
دنيا، مشكل تو نيست‌، مشكل تو ناآگاهي است‌.
از ناآگاهي خود را رها كن‌، و دغدغه دنيا را نداشته باش‌

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤

ارزش

لحظه‌هاي طلايي‌!
براي فهميدن ارزش ده سال‌: از زوج‌هاي تازه طلاق گرفته بپرس‌.
براي فهميدن ارزش چهار سال‌: از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك سال‌: از دانش آموزي كه در امتحانات پايان سال مردود شده بپرس‌.
براي فهميدن ارزش نه ماه‌: از مادري كه نوزاد مُرده به دنيا آورده بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك ماه‌: از مادري كه نوزاد زودرس به دنيا آورده بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك هفته‌: از سردبير يك روزنامه هفتگي بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك ساعت‌: از عاشقاني كه در انتظار يكديگر به سر برده‌اند، بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك دقيقه‌: از شخصي كه قطار، اتوبوس يا هواپيما را از دست داده بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك ثانيه‌: از بازمانده يك تصادف بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك دهم ثانيه‌: از شخصي كه در المپيك مدال نقره به دست آورده بپرس‌.
براي فهميدن ارزش يك دوست‌: از كسي كه آن را از دست داده بپرس‌.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه می دانی

 صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

 شدم از درد و تنهايی گلی پژمرده و غمگين

 ببار ای ابر پاييزی كه دردم را تو می دانی

 ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا ای مركب عشقم چنين آهسته می رانی

 تپش های دل خستم چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پريشانی

 دلم دريای خون است و پر از امواج بی ساحل

 درون سينه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

 چه فرقی می كند اما تو كه اين را نمی دانی

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

اگر فکر ميکنی

اگر فكر مي كني

اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود

اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم

اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند

اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود

اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم

بسيار درست فکر کرده اي

خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم

...پس بمان

******************* 

امشب نوشته هایم بوی تو می دهد باز

با نام تو کلامم شعری است مثل اواز

هر شب ترانه هایی از عشق می سرایم

امشب ترانه هایم با گریه گشته دمساز

اخر نسیم نامت اویخت در کلامم

امشب نوای اواز بوی تو می دهد باز!...

*************************** 

عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن

                 حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن  

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

بخاطر تو

همه چیز را بخاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ،سکوت را در شب،شب را در بستر ،بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم
من عشق را در امید ،امید را در تو ،تو را در دل، دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم
ای دوست من خزان را به خاطر رنگش، و بهار را به خاطر شکوفه هایش و خدایی که دل را برای تپش ،تپش را در پاسخ ،پاسخ را در چشمان قشنگ تو برای عصیان زندگی آفرید دوستدارم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

باران

 بارها خواستم رازي را كه مدتهاست در قلبم نگه داشته ام برايت فاش كنم  .
مي خواستم بگويم كه دوستت دارم ....اما نتوانستم

هرگاه از كنارم مي گذشتي آرزو مي كردم اين راز را در نگاهم بخواني ...
ا
فسوس كه تو بي اعتنا از كنارم مي گذشتي .....
 به دست گر
فتم تا بنويسم از تو واينهمه بي مهريت متنفرم  تا آنكه ديروز قلم

روي كاغذ بر ميداشتم با تعجب ديدم كه نوشته ام : ((دوستت دارم وقتي قلم را از
 يك عاشق هرگز نمي تواند دروغ بگويد آخر قلب.

 

********************************************************

 

به دلم قول داده ام كه وقتي اولين باران نزول كرد
بي هيچ واهمه اي خواهم گذاشت
انگشتان نازك باران چهره ام را خط بياندازد .
به باران قول داده ام از سرماي خيس شدن نهراسم و
 آغوشي باز او را در بر گيرم با.
به خاك قول داده ام تا از بوي زنده شدن
خاطراتش
چهره در هم نكشم
بلكه با نفسهاي عميق
 آوري گذشته هايش همراهي كنم او را در ياد.
به گلدانهاي شمعداني پشت پنجره ها نيز قول داده ام
كه حتما جرعه اي از محبت باران به آوندهايشان بچشانم .
آري دلكم صبر بايد كرد
باران حتما خواهد آمد

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤

درک کن....


جیر جیرک به خرس گفت عاشقت شدم.

خرس گفت الان وقت خواب زمستان است.
وقتی شش ماه بعد از خواب بیدار شدم در این باره صحبت میکنیم...
خرس از خواب بیدار شد و جیر جیرک را ندید.

خرس نمیدانست که جیرجیرک فقط شش روز عمر میکند.


  

نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤

عشق ...

هميشه عاشق اونی باش که عشق رو ازش ياد گرفتی

 

بازم تولدم مبارک

ولی هيچ وقت برای تولدم شمعی فوت نمی کنم يا عمر شمع رو تموم نمی کنم که با خاموشی اون تولد خودم رو جشن بگيرم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤

اگر می دانستی ...

اگر می دانستی
چقدر دوستت دارم
هيچ گاه
باران را
برای آمدنت بهانه نمی کردی


راستی تا يادم نرفته
تولدم مبارک   
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤

رد پا ...

کوچه برفی است

رد پائی که  بر جای مانده است

مرا به ياد تو می اندازد

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

دريای دلتنگی

در بحر عشق گر همه جوياي ساحلند
ما كشتي وجود به طوفان سپرده ايم

*********

دریای دلتنگی

من آن ناخوانده آوازم... صدای زخمی سازم... به دنبال صدایم باش ... برای تو اگر رازم... من آواز بیابانم ... صدای بغض بارانم ... بریده از نیستانم ... غمی دارم که می خوانم ... من آن دریای دل بازم ... که باساحل نمی سازم ... دل آیینه پردازم... میان دست و آوازم ... مرا از بودنم بشناس ... که قسمت کرده ام با تو ... مرا که خود نمی دانم در آیینه منم یا تو ... بمن از من شکایت کن ... مرا از من حکایت کن ... از این دریای دل تنگی ... به یک جرعه قناعت کن ... صدای زخمی سازم ... نه پایانم نه آغازم ... برای گم شدن در عشق ... تو را کم دارد آوازم ... هوای ابر پاییزم ... به آسانی نمی بارم ... ولی با تو ٿقط با تو ... هزاران گٿتنی دارم ... مرا از قصه ام بشناس ... که با تو قصه ها دارم... صدای بغض بارانم .... مرا بشنو که می بارم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

روزی خواهد رسيد ....

روزي ميرسد كه براي هميشه از كنار تو خواهم رفت ؟

شب ها نميدانم به ياد من مي خوابي يانه آن زمان است كه انجماد دل وعشق وفصل خزان است .

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤

درس دل ....

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه

ولی

می تونه بهش یاد بده،

که اگه روزی شکست

دست و دل اونی رو که شکونده نبره
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

جرم من ....

وقتی غزلی سرود، عاشق شده بود
آنگار خودش نبود، عاشق شده بود
افتاد و شکست، زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود، عاشق شده بود
  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤

کاش می ماندی ....

 

به مناسبت درگذشت مادر دوستم

عشق خاموش

به هرکسی که قصه شو می گم برام آتيش ميگيره وقتی تو رفتی 

دل خوشی هام پر زد و رفت من شدم اسير تنهايی و خاطره هام 

پر زدو رفت آخه خيلی زود بود  با غصه ها منو تنها بزاری

کاش می ماندی .....

       
                                                           



 

تو زيبا

تو جذاب

تو صادق

تو دوست داشتنی

اما من .....

 

بيائيد همه برای رفتگان و اونهائی که دستشون از دنيا کوتاهه يک فاتحه بخونيم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

بارون .....

 

                                                            

 

اولين قطره بارون که روی صورتم افتاد تازه به خودم اومدم

بلند شدم و شروع به قدم زدن کردن هوا کمی سرد بود خودم رو جمع و جور کردم و دستم رو محکم تو جيبم کردم  برگشتم يک نگاه ديگه به دوست قديمی ام انداختم همون کاجی که سالها منو تحمل کرده بود

همون درختی که استوار بود و محکم  و سنگ صبور  من

سالها زير سايه اش نشستم و باهاش درد و دل کردم

اره دقيقا  مثل بچه اون بودم

درست از زمان کودکی بهش عادت کرده بودم  خيلی وقتها هم اذيتش می کردم ولی با اين همه وجود می دونم که دوستم داشت اذيت هامو می ذاشت به حساب کودکی ام

وقتی کمی بزرگتر شدم دق دقه کارهامو داشت

بزرگتر که شدم شد سنگ صبور دلم.  دلش از حرفهای من که می گرفت زمستون و پائيز رو بهونه می کرد ميد ونيد زمستون هم باز به خاطر من می موند و سبز خودش رو نگه می داشت ولی از دلش کسی خبر نداشت

راهم رو همينجوری ادامه دادم شعرهاتو برای خودم ترانه وار زمزمه می کردو

بارون کمی تند تر شد ياد حرفت افتادم که گفتی بارون رو دوست داری

يواش تر قدم برداشتم دوست داشتم تو رو کنارم حس کنم همون جوری که تو دلم بودی و هستی

دست گرمت رو توی دستام گرفتم و شروع کردم به قدم زدن

((بارون رو دارم هنوز چون تو رو يادم می ياره))

اين ترانه رو زمزمه کردم واقعا  عجب حال و هوائی داره اين بارون

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤

قصه من و شمع ....

معمولا موقع تولد شمع رو فوت می کنن

و شمع درمانده فقط سکوت می کند ....

  

کاش تو آسمون می شدی و من مثل دريا 

و

وقتی عکست می افتاد روی موج ها

من با تو

تنها می شدم

تنهای تنها .....

......

تو مهر می ورزی

                 شادی

                       زنده ای

                               و يا غمگينی

و من در همه اينها سهمی دارم

چون تو را دوست دارم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤

انتظار ....

عاشقی تا دم سحر  فقط درد و آه می کشد

با بخار پشت شيشه يک نگاه می کشد

عکس عشق خويش را شکل ماه می کشد

اشتباه می کشد ... اشتباه می کشد....

در زدم او گفت جانم کيستی؟

گفتمش تو عاشق من نيستی

گفت نه اما ببينم تا به کی

پشت اين در منتظر می ايستی؟!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤

باور غلط ...

آدم کسی که دوست داره هميشه اذيت می کنه

اما خودش فکر می کنه داره محبت می کنه

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤

نفرين ....

 

هيچ وقت دنبال  کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی

هميشه دنبال اونی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی

نفرين ترين نفرين

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش

بيای ببينی که همه حلقه زدن دور و برش

الهی که مريض بشه پيغام بده که زود بيا

وقتی که اونجا برسی بسته بشه شه چشمای ترش

الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال

هيچی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش

عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه

زجرائی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش

الهی که يک روز خوش از تو گلوت پائين نره

رسوای عالمت کنن اون چشمای در به درش

قسم می خوردی با منی قسم می خوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش

من اهل نفرين نبودم چه برسه که تو باشی

بياد الهی خبرت بياد الهی خبرش

يکی- دوتا- سه تا که نيس از خيلی هاش بی خبرم

هر چيز رو که نمی شه گفت پس می کنم مختصرش

هر چی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه

ببينی ديگری به جات رفته شده همسفرش

توئی که عاشقم بودی بری سراغ ديگری؟

واسه خدام فکر می کنم مشکله قدری باورش

می خوام بدونم قدر من عاشقته دوستت داره؟

اين که رها کردی منو می ارزه به درد سرش؟

ما چه نکرديم واسه تو کم به آب و آتيش زديم؟

ای بی وفا رفتی کجا سراغ از ما بهترش؟

نامه رو به تو نمی دم می فرستمش واسه خدا

تا ببينه چقدر بده بنده از بد بدترش

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤

با تو بودن ....

هر ثانيه که می گذرد ،

                          چيزی از تو را با خود می برد...

زمان غارتگر غريبی است !

                          همه چيز را بی اجازه می برد ...

و تنها يک چيز را هميشه فراموش می کند :

حس" دوست داشتن" تو را ...!

 

 

چند قدم که برداری :

                 از زمان خارج می شوی ...

چند قدم که برداری :

                  نه همهمه صدايی ،

                                  و نه تعجبی !

چند قدم که برداری :

                    ديگر گذشته ای نمی ماند ...

ده قدم که برداری،

              يا صد قدم ،

                    يا هزار قدم ...

                             فرقی نمی کند :

هنوز در قلب منی

            و هر کجا که بروی

                       هرگز از قلب من بيرون نخواهی رفت ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

باران نگاهت ...

روزی چشمانش مرا خواهد ديد ....

ان روز روز مرگ غم ها و ....

شايد آن روز ديگر ....

 

من عاشق بوی بارانم

در آن راه بی پايان

که درختان باران خورده

با آن بالهای سبز

از آسمان رنگ می گيرند

من عاشق آن خلوت معطری هستم

که از دلنشينی حضور تو و نامت

فرياد می زند:

من تا چه اندازه سعادتمندم

من عاشق آن حس قشنگ در قلبم هستم

که در همه اوقات به من اطمينان می بخشد

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤

برزخ بی حوصلگی (مطرب عشق)

تا حالا فکرش رو کردی آدم ها تو عشق چقدر حريص هستند؟

و جالب تر از همه اينه که اونی که بيشتر ادعا می کنه خيلی زودتر از همه جا می زنه و کم می ياره

می دونيد تازگی ها عشق شده فقط بهونه ای برای مردم بهونه که مدتی بتونن با اون خودشون رو سرگرم کنن

بيائين ما مثل اونها نباشيم يا عاشق نشيم يا اگه هستيم تا آخر راه رو عاشق بمونيم

من از اين می ترسم که روی عشق رو مثل مسواک زدن شبها که به کودکان تذکر می دهند به من و تو هم تذکر بدن (خيلی بايد مواظب باشيم که کم نياريم)

 

اگر گشتم من امشب مطرب عشق

نوازم ساز خود را در تب عشق

به گوش عالمي از دل رسانم

تمام عقده ها را از لب عشق

به پهناي وجود آسمانها

بنالم از سكوت كوكب عشق

بنالم تا بسوزم خاك گردم

زخاكم سرمه‌ها در قالب عشق

بياور جام و در چشمم سفر كن

و زآن ميخانه پرچين مطرب عشق

اگر زائر شدي اندر شب عشق

ببيني اشك را چون مركب عشق

اميدم بوده هر دم سرگشايد

به نجواي سحر اندر شب عشق

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤

اين ديوانگی است كه...

 

اين ديوانگيست ...

 

 

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

 

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

 

 

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

 

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

 

 

 

اين ديوانگيست ...

 

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با

 

 شکست مواجه شده ايم ...

 

 

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان

 

 بي نتيجه مانده است...
 

 

 

اين ديوانگيست ...

 

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر

 

 اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد

 

کنيم ...

 

 

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه

 

در يکي از آنها به ما خيانت شده است...

 

  

اين ديوانگيست ...

 

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه

 

در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
 

 

به اميد اينکه در مسير خود هرگز

 

دچار اين ديوانگي ها نشويم...

 

 

 

 

و به ياد داشته باشيم که هميشه...

 

شانس هاي ديگري هم هستند...

 

 

 

دوستي هاي ديگري هم هستند...

 

 

 

عشق هاي ديگري هم هستند...
 

 

 

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

 

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...

 

)با تشكر از علی پزشكي(

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

 

معذرت نتونستم چشم سیاه پیدا کنم ..

به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم

بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤

لحظه ديدار و وداع

سلام آدم ها

من آمده ام بگويم :

که نمی خواهم بمانم،

فقط آمده ام تا از لحظات زندگيم لذت ببرم،

اين شادی را با شما تقسيم کنم ،

و بعد ... بروم .

http://www.imagecabin.com/imageupload

 

باور نمی كنم كه نيستي!

كوچه باغ در غيبت تو، سكوت را ، نشانه می رود.

تو بستر خفته اي. خوابی آرام و بی تشويش. رويای پرواز به ديدنت آمده. شوق ديدار يار، ما را از يادت برده!!

بی قرار رفتني.

می دانم. لحظه وصال نزديك است. تو هر لحظه زيباتر می شوی و روح بی تابث، در آستانه ورود به ابديت بال می گشايد.

كبوتران حرم، به تو سلام می كنند و تو از دورها به ما می نگری و به پيله تنگت.

و آخرين وداع با نگاه تو، به خانه قديمی ات و آشنايان  كه گرد بستر تو ايستاده اند.

سروده می شود. بدرود .... تا لحظه ديدار.... .

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤

رسم زمونه

چه رسمی داری ای دور و زمونه
که هر روزت يک جور عاشق کشونه

امروز یک مطلبی رو تو وبلاگ یکی از دوستام (دوران) خوندم که واقعا منو به فکر واداشت

آدم ها به شوخی به سوی قورباغه ها سنگ پرتاب می کنند
اما قورباغه ها
کاملا جدی می میرند


اگه یک کم روش فکر کنیم می بینیم که آدمی خیلی وقتها برای شوخی خیلی جیزها رو زیر پا می ذاره که کمترین اون می تونه دل باشه
دل کسی که براش از جون ودل می تپه

بیام این قول رو به خودمون بدیم که هیچ وقت هیچ دلی رو نشکونیم

هر متاعی بشکند ارزان فروشدش ولی
بس گران قیمت بود گر بشکند مینای دل


  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤

درياب مرا

چشم انتظاری

آه ،چه شبها که سکوت فراق

   از پشت پرده های سیاه عیان می شد

              چشم ستاره شد و نور ماه

                      درهم شد و محو شد و نهان می شد

گویی که آن سیاه آسمان

                نسیم مست با او در مدارا بود

                                    هنوز آنشب نگاه خسته ای

                                                   ببام خانه های شهر پیدا بود

افق خالیست اما من پر از از ابرم

                    درختی در کنار راه می روید

                                  در ان سوی چشم انتظاریها

                                          درختی در کنارم راه می پوید

   امشب ستاره ها هم در من چکیده اند

                امشب به سوی توست دست نیایشم           

                          امشب به پارسایی تو دل نهاده ام

                                        امشب صفای عشقم و گرمای آتشم

                      نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است       

                                             این خاتم وجود من ارزانی تو باد

                                             دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است

                 شعرم به پاس لطف تو

                                             قربانی تو باد

 

*********************************

دریاب مرا

دلم ،تا سطح کبود امواج آب شور خشم گرفته، تو را می طلبید

                              (( اما تو را نیافت ))

دلم تا آنجایی که ماه ،با گامهای سنگین و غمناک از آسمان بالا می رفت !.... رفت

                                    (( اما تو را ندید))

پس کجایی ای عشق جاوید من

                                   دریاب مرا..........

 

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤

خدايا................

خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست

پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی

خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟

خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.

خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !

چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی .

چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .

چگونه ای .......؟

من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟

با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بی تو هیچم!!!!
 

وفا

در زمانيکه که وفا قصه برف به تابستان است
صداقت گل نايابی است در چشمان شقايقها
عابر ظالم بی عاطفه غم جاری است
به چه کس بايد گفت که با تو خوشبخترين انسانم

 

دوست داشتن

دلها تنهايی را به افق زيبای دوست داشتن سوق می دهد
و زندگی شاخه های نشکفته را شکوفا می کند
عشق سايه ای است که هميشه با زندگی همراه است

و دوست داشتن تنها نوشته ای که در تمامی صفحات عشق
ماندگار است
آری
سکوت آدميان را به ياد داشته ها و نداشته های گذشته می اندازد
و گاهی فکر آدمی را به چيزهای دست نيافتنی نزديک ميکند
بلند پروازی تنها سم زندگی است
به داشته های خود اکتفا کنيم تا به خواستن ها
پله پله برسيم
آری
در تمامی صفحات زندگی
عشق دوست داشتن صفا و صميميت
ماندگار خواهد ماند به شرطی که
رسم زندگی را از ياد نبريم
و خود را
وقف زندگی کنيم
زندگی زيباست
فقط با
صداقت

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤

بهشت و جهنم

درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

 

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات

 

مناسب انجام نشد.

 

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او

 

را نيافت او را به جهنم فرستاد.

 

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می

 

تواند وارد شود.

 

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

 

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

 

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

 

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:  چه شده ؟

 

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

 

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

 

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

 

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

 

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

 

 وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

 

 « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی

 

خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤

قصه آدم ...

 

       

قصه ي آدم

 

 

اين قفسه سينه كه مي بيني يه حكمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازك بود رو دلش.يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر كه با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي كه داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو كند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازك تنشو جر داد و دلشو پرت كرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي. خدا ديگه كم كم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محكم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو كه بالا كرد يه دل كه داش هيچي با صد دلي كه نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت كرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار كه دل رو گذاش سرجاش بس كه از دس آدم ناراحت بود يه قفس كشيد روش كه ديگه آها ديگه... بسه.

آدم كه به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس كشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس كشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي كشيد... يه آهي كشيد همچين كه از آهش رنگين كمون درس شد. و اين براي اولين بار بود كه رنگين كمون قبل از بارون درس شد.

بعد هي آدم گريه كرد هي آسمون گريه كرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشك مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشكاشو كه مي ريخ رو زمين و شكل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي كرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوري بود كه آسمون پر از ستاره شد.

ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ كه خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره كرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محكمي گذاشته... دلشو ديد كه اون زير طفلكي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي كرد.

انگشتاشو كرد زير همون ميله اي كه درس روي دلش بود و با همه زوري كه داش اونو كند. آخ... اونقد دردش اومد كه ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي كرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيكه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع كردن به رقصيدن.

همون تيكه استخون يواش يواش شكل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دس كشيد روي چشاي بسته آدم.

آدم كه چشاشو باز كرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا كرد. فرشته رو كه ديد با همون يه دل كه نه با صد تا دلي كه نداشت عاشقش شد. همون قد كه عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا كرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا كه استخونشو كنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم كه از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميكند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز كرد و آدمو بغل كرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا مي كرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل كرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا كرد.

آدم با چشاش مي خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشكي به آسمون نيگا كرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود كه براي اولين بار دل آدم احساس آرامش كرد.

خدا پرده آسمونو كشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

  

       

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤

داستان تابلو نقاشی من

 

       

با وجود نگاه سردت همان اولين نگاه كافي بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتي استاد از تو خواست تا مدل طراحي ديگران شوي انگشتانم شروع به لرزيدن كردند باورم نمي شد كه مي توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت بارت به راحتي چشم به تو بدوزم و چهره اي را كه آنقدر دست نيافتني به نظر ميرسيد براي هميشه از آن خود كنم. همه نگاهها خيره به تو بود ، از نگاه دخترها چيز زيادي نمي شد فهميد اما در نگاه پسرها تحسين و برق خاصي بود كه مرا به وحشت مي انداخت. سعي كردم به هيچ چيز جز تو نيانديشم دست به كار شدم اول طرح كلي اندام تو را نشسته بروي سه پايه كشيدم و بعد به جزئيات پرداختم عجله داشتم هر چه زودتر صورتت را كامل كنم براي اولين بار بود كه تناسبات را مو به مو رعايت مي كردم دلم مي خواست تمام اجزاي صورت تو در جاي واقعي خود قرار بگيرند. لبان كوچك و خوش فرمت را همانگونه كه بود با همان ظرافت كشيدم و بيني و ابروانت را و چشمهايت را همان چشمهاي درشتي كه مژگان بلندت از آن حفاظت مي كرد تا من يا ديگري نتوانيم از مردمك سياه رنگ چشمانت به قلب تو نفوذ كنيم.
استاد قدم زنان از كنارمان مي گذشت و من سنگيني نگاهش را هنگامي كه به من رسيد حس كردم اما بر ژس هميشه بي توجه به حضور او به كارم ادامه دادم. استاد پس از مدتي مكث سري به علامت تائيد تكان داد و از كنارم دور شد من نفس آسوده اي كشيدم زيرا دوست داشتم هنگامي كه خود را در چشمان تو غرق مي كنم كسي شاهدم نباشد. دخترها به تو مثل ديگر مدلهايي كه استاد برايشان ميگذاشت نگاه مي كردند آنها طرح اندام تو را مانند كشيدن يك كوزه باريك راحت مي پنداشتند و پسرها هنوز در طرح كلي اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش بي آنكه حركتي كني بروي سه پايه نشسته بودي، دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشي. نامت بهار بود ولي خلق و خويت زمستاني، كاش مي توانستم راهي براي آب كردن يخهاي وجودت پيدا كنم. جادوي چشمان سياهت مرا به خلصه برده بود كه صداي استاد همه را متوجه من كرد.
«آقاي كياني مثل اينكه كار شما تمام شده، ما مي توانيم آن را ببينيم؟» همه منتظر بودند تا طرح را ببينند حتي تو.
من كمي از كارم فاصله گرفتم، استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بي حركت در جايت نشسته بودي و من بي توجه به حضور آنها تنها تو را ميديدم.
بهزاد دستي بر شانه ام زد و گفت :
- « عاليه پسر بهتر از اين نمي شود. »
و بعد رو به استاد كرد و گفت :
- « هيچ اشكالي نمي شود از اين طرح گرفت درست مي گويم استاد؟»
و استاد در حاليكه دستي به روي ريشهاي جو گندمي اش مي كشيد، لبخند زد و گفت :
- « اين نشان مي دهد كه آقاي كياني تمرين زيادي داشته وبه قول معروف فوت كوزه گري را آموخته.»
شهرزاد رو به تو كرد و گفت :
- « بهار ! من جاي تو باشم اين طرح را از آقاي كياني مي گيرم و قاب مي كنم. »
من مثل برق گرفته ها خودم رابه طرح نزديك كردم و در حاليكه اضطراب در كلامم موج مي زد گفتم :
- « راستش من خودم همين قصد را دارم فكر كنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهند كه اين طرح را براي خودم نگه دارم . »
همة نگاهها به تو دوخته شد تو آهسته از جاي خود بلند شدي و كنار من ايستادي و نگاهت را به طرح دوختي و بعد با يك لبخند شيرين رو به من كردي و گفتي:
- « اين نتيجة زحمت شماست پس لزومي نداره براي نگه داشتنش از من اجازه بگيريد . ولي اين طرح از بهاري كه من هر روز در آينه مي بينم زيباتر و مهربانتر به نظر مي آيد . منظورم اينه كه من فكر ميكنم شما اون چيزي را كه دوست داشتيد ببينيد كشيديد . »
من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيافتد، بي خبر از آنكه تو راز مرا مي دانستي . بعد از آن روز من هر شب ساعتها به قابي كه تو در آن نشسته بودي خيره مي شدم و بي كلام با تو سخن ميگفتم . و شنبة هر هفته براي ديدن تو بهار واقعي لحظه شماري مي كردم و هنگامي كه تو آراسته و متين وارد كلاس مي شدي آرزو مي كردم كه اي كاش براي يكبار هم كه شده با لبخندي قلب منتظرم را از اين انتظار كشنده رهايي بخشي اما تو سرد بودي مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقي كه از تو در دل داشتم مي سوختم .
تمام طول هفته را هم كار مي كردم و هم درس مي خواندم با اميد اينكه شنبه از راه برسد و من يكبار ديگر بهارم را ببينم و تو با بي رحمي تمام دو هفته مرا چشم انتظار گذاشتي. كاش مي توانستم انتظارم را به تصوير بكشم صندلي خالي تو قلبم را به درد مي آورد و خطوطي كه رسم مي كردم بي اختيار به بيراهه مي رفت گويي هيچگاه قلم بر دست نگرفته بودم.
شنبه اي ديگر گذشت و تو نيامدي ، نمي دانستم با دل بي طاقتم چه كنم. تا اينكه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد كلاس شدم ولي باز هم تو را نديدم ، خواستم بازگردم كه شهرزاد خود را به من رساند و نامه اي را به دستم داد و قبل از اينكه من چيزي بگويم مرا به كناري كشيد و گفت:
- « اين را بهار داده تا به شما بدهم ، راستش من ... »
ديدة اشكبار شهرزاد دلهره اي عجيبي بر دلم انداخت، كاغذ تا شده اي را كه در دست داشتم به آرامي باز كردم ، بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشته بود:
- « به بهاري كه خزان عمرش نزديك است دل مبند و به خاطر من مرا فراموش كن دستانم نيز همچون نگاهم به زودي سرد مي شود، وقتي آن لحظه فرا رسد گرمي عشق تو نيز نمي تواند سرما را از وجودم دور كند. »
قطره اشكي كه از گوشة چشمم فرو افتاد از ديد شهرزاد مخفي نماند او نيز چون من اشك به ديده داشت. من بايد تو را مي ديدم و شهرزاد از نگاهم همه چيز را خواند، مي دانستم كه او نيز چون من تو را دوست دارد از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده او گفت كه بايد در جاي مناسبتري با هم حرف بزنيم.
وقتي هر دو بروي نيمكت پارك نشستيم، هيچكدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اينكه شهرزاد سكوت را شكست:
- « بهار سرطان خون داره، دكترها گفتند كه چند ماه بيشتر زنده نمي مونه. »
نمي خواستم چيزهايي را كه مي شنوم باور كنم. نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حاليكه سعي مي كرد به چشمان اشكبار من نگاه نكند به نقطه اي خيره شد و گفت:
- « اون مي دونست كه شما عاشقش شديد، براي همين ديگر به كلاس نيومد، مي خواست شما فراموشش كنيد ولي وقتي من به او گفتم كه شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد اين نامه را براي شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت « نبايد اين اتفاق مي افتاد حالا هم دير نشده فرهود نبايد منتظر من باشد. »
حالا معني آن نگاههاي سردش را مي فهميدم، پشت آن چهرة به ظاهر خشك و بي روح يك فرشته با قلبي مهربان به من لبخند مي زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم و گر نه چگونه مي توانستم آن را به تصوير بكشم.
بهار مي خواست تنها باشد، وجود من او را آزار مي داد و من براي آرامش او بايد ديدار دوبارة او را براي هميشه فراموش مي كردم.
و امروز آمده ام تا اين نرگسها را تقديم تو كنم، شهرزاد برايم گفته بود كه عاشق گلهاي نرگسي ،بهار عشق بودي پس چرا خزان شدي؟ بهار من از درون خاك جوانه بزن بگذار يكبار ديگر تو را ببينم.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤

از انوقت مال تو بودم

از آنوقت مال تو بودم

************

شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.

 زير خاك مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد

زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.

يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم

 از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.

راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم ،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .

پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت  تو زندگاني مرا با فروغ اميد روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ گفتم( خود اوست)

آري خود او بود

خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به  بهاري شاد   تبديل كرد

خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم

دوستت دارم هاي  او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد

دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر  وا مي داشت

عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست …………

تا ابد زنده باشي

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤