بنام دوستي هاي جاودانه
بنام دوستي هاي جاودانه
مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛
امروز در اين غربت تنهايي
همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،
آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.
آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...
نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.
اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...
بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي
آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.
ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...
ماريا
سرود آشنايي
كيستي كه من
اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي گويم
ميكند خانه ام را
در دست ات مي گذارم
نان شادي هاي ام را
با تو قسمت مي كنم
به كنارت مي نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي روم؟
كيستي كه من
اين گونه به جد
در ديار روياهاي خويش
با تو درنگ مي كنم؟
نظرات ()
