فقط بخوان ...

صفحه ای پاک و سفید

    و بر آن ردپایی از من

       چه سیاه...چه سپید

 

خنده ای مست کنان

   می کشد رنگان و عمیق

                        قلمم رقص کنان

 

   صورنک می خندد...دل من می خندد...صورتم می خندد

                                               

 

(کاغذ سفید رو با یه  لبخند قشنگ خط خطی می کنم

 کاغذ می خندید...منم خندیدم...خیلی ساده...آروم...ما خندیدیم.

 کاغذ رو ٬رو به روی تختم به دیوار زدم تا هر صبح به صبح و شب به شب ما بخندیم...

 من به اون و اون به من...............................................ما می خندیدیم.

 و در آخر روزی رسید که دیگه نه خبری از لبخند کاغذی بود...و نه لبخند من...

                                 ... صورتکی نبود که  از خنده ش بخندم...

 اما من بازم سعی کردم بخندم ... نشد ... لبخنده رو فراموش کرده بودم ... و این خیلی بد بود

... خیلی گذشت از اون روز ... شاید خیلی برای من ٬نه همه ...

و دوباره یه روز قلمم رو برداشتم و اینبار  روی نگاهم نقاشی کردم ٬ نقش یه صورتکه خندون...

تا با نگاه به هرچیزی بخندم ... اونها هم به من بخندن.

     ... و من خندیدم ... همه خندیدن ... ماخندیدیم و باز  ما می خندیم...)

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥


مزرعه سيب زمينی

پيرمردي تنها در روستایی زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم
توانست سيب زميني بکارم .من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان
کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . 
*********************************************************

 اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه
 موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه..
براي در چالـه مانده ، چـاه را
توصيـف نمي کردند...

******************************

باز امشب به تو می اندیشم

اندیشه من پی موهای پریشان تر

 از امواج بلند،پی آبیه نگاه

گلگونی گلگونه و گرمای نگاهت

نفسی می دهدم...

که درین برزخ بی آبو علف

کو سوی امیدیست این خسته تر از

باد صبا را...

باز امشب به تو می اندیشم

اندیشه من پی چین و شكن های

معمای نگاه

نگاهی که ز هر نیشتری آخته تر

و ز هر شبنم صبح سکوت

پاک تر و شفاف تر

به تو یعنی...

انتهایی برای این شب بی انتها

چکه آبی برای لب این تشنه مهر

لكه ابری برای برهوت

چه خوش خرم و زیباست

دنیای خیالات شب بهنگام

کاش و ای کاش ...

که این شب به پایان نرسد

باشد و

      باشم و

            باشی

                          در خیالم تا ابد

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥


کاش .... ديگه دوستت ندارم

مثل شمع هستم ولی سوختن ندارم

مثل اشکم که باريدن ندارم

هوای غربت خيس چشماتو

ديگه اين روزها تو قلبم ندارم

ديگه واسه نگات جائی ندارم

کاش می تونستم بهت بگم

که ديگه دوستت ندارم

که ديگه دوستت ندارم

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥