سفر ....

دست که تکان دادم ،
تازه فهمیـدم که دیگر حتی :
غبار جاده هم تسکینم نمی دهد ...
حالا لحظه ها سنگین تر می گذرند ،
و تـنها خـلـوت اتـاقـم می دانـد :
که چقدر بی تاب بازگشتت هستم ...
آری برگردددددددد ............
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۱۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
