گفتم و گفتی ....

 

شاد باشید

گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري

گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري

سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس

گونه ام خيس شد و قلبم شكسته

گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست

گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك

ريختم

گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ

گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد

گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم

گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد

و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد

گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست

گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم

گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم

گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست

گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست

گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم

چيزي نگفتي و سكوت كردي

گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد

و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥


کسی نيست

 

صدا را شنیدم آشنا بود می گفت کوچه ات سر می شکند با همه

 

 سادگی ام کلاهی بر سر گذاشتم و آمدم و تو با همه زرنگی قلبم را

 

شکستی

 

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


کسی نيست

صدا را شنیدم آشنا بود می گفت کوچه ات سر می شکند با همه سادگی ام کلاهی بر سر گذاشتم و آمدم و تو با همه زرنگی قلبم را شکستی

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥