خواب ديدن تو ...

يک بار خواب ديدن تو...

  به تمام عمر می‌ارزد

  پس نگو...

  نگو که رويای دور از دسترس،

  خوش نيست...

  قبول ندارم

  گرچه به ظاهر جسم خسته است،

  ولی دل دريايست...

  تاب و توانش بيش از اينهاست.

  دوستت دارم

  و تاوان آن هرچه باشد

باشد می دهم هر چه می خواهد باشد

خدا گفت :
 
ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت :
 
تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
 

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
 
خدا گفت :
 
 ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت:
 
 آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت:
  ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت :
 
ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت:
 
ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 
شيطان گفت :
 خواستن است . گرفتن و تملك .
 
خدا گفت  :
 ليلي سخت است . در است و دور از دست .
شيطان گفت :
 
ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از 
ليلی های زود
  
ليلي هاي ساده اينجايي .
 
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت :
 
 ليلي زندگي است
 
 زيستني از نوعي ديگر .
 
 
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
 
مجنون 
 زيستني از نوعي ديگر را برگزيد
 
و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد 
 
 ليلي گريه کرد
 
ليلي گفت :
 
امانتيت زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
 
خدا گفت :
 
خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
 
ليلي گفت :
 كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت :
 
مادري بهانه عشق است
بهانه سوختن
تو بی بهانه عاشقی
  
 تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت :
 
دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري 
 
ليلي گفت :
 پايان قصه ام زيادي غم انگيز است 
مرگ من 
مرگ مجنون 
 
پايان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت :
 
پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب .
 
پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
 
ليلی گريه کرد
 
ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
 
خدا گفت:
 زمين سردش است .
 
چه كسي مي تواند زمين را گرم كند
 
 ليلي گفت :
من .
خدا شعله ای به او داد
 
ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت 
 
 سينه اش آتش گرفت
 
 خدا لبخند زد
 
ليلي هم .
خدا گفت: 
 
 شعله را خرج كن
 
 زمينم را به آتش بكش
و ليلي خودش را به آتش كشيد .
 
خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
 
ليلي گر مي گرفت .
 
ليلي مي ترسيد .
 
مي ترسيد آتشش تمام شود
 
 ليلي چيزي از خدا خواست
 
خدا اجابت كرد .
 
مجنون سر رسيد .
 
مجنون هيزم آتش ليلي شد
 
آتش زبانه كشيد
 
آتش ماند
 
 زمين خدا گرم شد .
 
خدا گفت :
 اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥