بی تو

بي تو من وپنجره هاي بسته
بي تو من وزمزمه هاي خسته
بي تو من وشب ناله هاي بارون
تنهايي ودل به خون نشسته
بي تو غريبه گشتم با همه سرگذشتم
رو تن تنهايي هام اسم تو رو نوشتم
اي كه نگات زنگ صدات به ياد كوچه مونده
تو گوش هر پنجرهاي از روشنايي خونده
ترانه هات برده من وتا سرزمين رويا
گفتي از اين شب سياه چيزي تا صبح نمونده
يه روز مياد دوباره دستاي من وتو براي عشق
يه فصل موندني ميسازه
صداي تو ميپيچه بازم توي كوچه
ميخوني از عاشقي و هواي تازه
بي تو منم خسته راه يه بي نشونه
پرنده اي شكسته پر بي اشيونه

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


اميد

امید

توی یكی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میكنی می بینی بین میلیونها ستاره یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب می كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می كنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می كنی تا بالاخره به خواب می ری.

اما یك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند میكنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است كه تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمیكنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای..  باز هم زندگی می كنی .. نفس می كشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره كه نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نكنی.

بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یكی از اون ستا ره های خیلی قشنگ رو تماشا میكنی و باز هم یه شب می ری و میبینی اثری از اون ستاره نیست.

اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.

همشون می رن تا اینكه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای كه توی آسمون وجود داره.

اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


اگر تو نبودی ....

Image hosting by TinyPic

 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟
ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم
نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !
نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !
راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !
قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !
انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !
دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !
ولي عشق  تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين  به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نبود
آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت
و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :
بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !
اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند
اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !
اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !
به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي تو را بکنن
خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !
يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !
و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....
عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .
هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !
شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !
و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥