کاش می ماندی ....

 

به مناسبت درگذشت مادر دوستم

عشق خاموش

به هرکسی که قصه شو می گم برام آتيش ميگيره وقتی تو رفتی 

دل خوشی هام پر زد و رفت من شدم اسير تنهايی و خاطره هام 

پر زدو رفت آخه خيلی زود بود  با غصه ها منو تنها بزاری

کاش می ماندی .....

       
                                                           



 

تو زيبا

تو جذاب

تو صادق

تو دوست داشتنی

اما من .....

 

بيائيد همه برای رفتگان و اونهائی که دستشون از دنيا کوتاهه يک فاتحه بخونيم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤


بارون .....

 

                                                            

 

اولين قطره بارون که روی صورتم افتاد تازه به خودم اومدم

بلند شدم و شروع به قدم زدن کردن هوا کمی سرد بود خودم رو جمع و جور کردم و دستم رو محکم تو جيبم کردم  برگشتم يک نگاه ديگه به دوست قديمی ام انداختم همون کاجی که سالها منو تحمل کرده بود

همون درختی که استوار بود و محکم  و سنگ صبور  من

سالها زير سايه اش نشستم و باهاش درد و دل کردم

اره دقيقا  مثل بچه اون بودم

درست از زمان کودکی بهش عادت کرده بودم  خيلی وقتها هم اذيتش می کردم ولی با اين همه وجود می دونم که دوستم داشت اذيت هامو می ذاشت به حساب کودکی ام

وقتی کمی بزرگتر شدم دق دقه کارهامو داشت

بزرگتر که شدم شد سنگ صبور دلم.  دلش از حرفهای من که می گرفت زمستون و پائيز رو بهونه می کرد ميد ونيد زمستون هم باز به خاطر من می موند و سبز خودش رو نگه می داشت ولی از دلش کسی خبر نداشت

راهم رو همينجوری ادامه دادم شعرهاتو برای خودم ترانه وار زمزمه می کردو

بارون کمی تند تر شد ياد حرفت افتادم که گفتی بارون رو دوست داری

يواش تر قدم برداشتم دوست داشتم تو رو کنارم حس کنم همون جوری که تو دلم بودی و هستی

دست گرمت رو توی دستام گرفتم و شروع کردم به قدم زدن

((بارون رو دارم هنوز چون تو رو يادم می ياره))

اين ترانه رو زمزمه کردم واقعا  عجب حال و هوائی داره اين بارون

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤


قصه من و شمع ....

معمولا موقع تولد شمع رو فوت می کنن

و شمع درمانده فقط سکوت می کند ....

  

کاش تو آسمون می شدی و من مثل دريا 

و

وقتی عکست می افتاد روی موج ها

من با تو

تنها می شدم

تنهای تنها .....

......

تو مهر می ورزی

                 شادی

                       زنده ای

                               و يا غمگينی

و من در همه اينها سهمی دارم

چون تو را دوست دارم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤