انتظار ....

عاشقی تا دم سحر  فقط درد و آه می کشد

با بخار پشت شيشه يک نگاه می کشد

عکس عشق خويش را شکل ماه می کشد

اشتباه می کشد ... اشتباه می کشد....

در زدم او گفت جانم کيستی؟

گفتمش تو عاشق من نيستی

گفت نه اما ببينم تا به کی

پشت اين در منتظر می ايستی؟!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤


باور غلط ...

آدم کسی که دوست داره هميشه اذيت می کنه

اما خودش فکر می کنه داره محبت می کنه

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤


نفرين ....

 

هيچ وقت دنبال  کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی

هميشه دنبال اونی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی

نفرين ترين نفرين

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش

بيای ببينی که همه حلقه زدن دور و برش

الهی که مريض بشه پيغام بده که زود بيا

وقتی که اونجا برسی بسته بشه شه چشمای ترش

الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال

هيچی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش

عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه

زجرائی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش

الهی که يک روز خوش از تو گلوت پائين نره

رسوای عالمت کنن اون چشمای در به درش

قسم می خوردی با منی قسم می خوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش

من اهل نفرين نبودم چه برسه که تو باشی

بياد الهی خبرت بياد الهی خبرش

يکی- دوتا- سه تا که نيس از خيلی هاش بی خبرم

هر چيز رو که نمی شه گفت پس می کنم مختصرش

هر چی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه

ببينی ديگری به جات رفته شده همسفرش

توئی که عاشقم بودی بری سراغ ديگری؟

واسه خدام فکر می کنم مشکله قدری باورش

می خوام بدونم قدر من عاشقته دوستت داره؟

اين که رها کردی منو می ارزه به درد سرش؟

ما چه نکرديم واسه تو کم به آب و آتيش زديم؟

ای بی وفا رفتی کجا سراغ از ما بهترش؟

نامه رو به تو نمی دم می فرستمش واسه خدا

تا ببينه چقدر بده بنده از بد بدترش

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤


با تو بودن ....

هر ثانيه که می گذرد ،

                          چيزی از تو را با خود می برد...

زمان غارتگر غريبی است !

                          همه چيز را بی اجازه می برد ...

و تنها يک چيز را هميشه فراموش می کند :

حس" دوست داشتن" تو را ...!

 

 

چند قدم که برداری :

                 از زمان خارج می شوی ...

چند قدم که برداری :

                  نه همهمه صدايی ،

                                  و نه تعجبی !

چند قدم که برداری :

                    ديگر گذشته ای نمی ماند ...

ده قدم که برداری،

              يا صد قدم ،

                    يا هزار قدم ...

                             فرقی نمی کند :

هنوز در قلب منی

            و هر کجا که بروی

                       هرگز از قلب من بيرون نخواهی رفت ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤