خدايا................
خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست
پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی
خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟
خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.
خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !
چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی .
چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .
چگونه ای .......؟
من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟
با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها نکن .
من بی تو هیچم!!!!
وفا
در زمانيکه که وفا قصه برف به تابستان است
صداقت گل نايابی است در چشمان شقايقها
عابر ظالم بی عاطفه غم جاری است
به چه کس بايد گفت که با تو خوشبخترين انسانم
دوست داشتن
دلها تنهايی را به افق زيبای دوست داشتن سوق می دهد
و زندگی شاخه های نشکفته را شکوفا می کند
عشق سايه ای است که هميشه با زندگی همراه است
و دوست داشتن تنها نوشته ای که در تمامی صفحات عشق
ماندگار است
آری
سکوت آدميان را به ياد داشته ها و نداشته های گذشته می اندازد
و گاهی فکر آدمی را به چيزهای دست نيافتنی نزديک ميکند
بلند پروازی تنها سم زندگی است
به داشته های خود اکتفا کنيم تا به خواستن ها
پله پله برسيم
آری
در تمامی صفحات زندگی
عشق دوست داشتن صفا و صميميت
ماندگار خواهد ماند به شرطی که
رسم زندگی را از ياد نبريم
و خود را
وقف زندگی کنيم
زندگی زيباست
فقط با
صداقت
بهشت و جهنم
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات
مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او
را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می
تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی
خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
قصه آدم ...
![]()
قصه ي آدم
اين قفسه سينه كه مي بيني يه حكمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازك بود رو دلش.يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر كه با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي كه داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو كند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازك تنشو جر داد و دلشو پرت كرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي. خدا ديگه كم كم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محكم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو كه بالا كرد يه دل كه داش هيچي با صد دلي كه نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت كرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار كه دل رو گذاش سرجاش بس كه از دس آدم ناراحت بود يه قفس كشيد روش كه ديگه آها ديگه... بسه.
آدم كه به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس كشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس كشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي كشيد... يه آهي كشيد همچين كه از آهش رنگين كمون درس شد. و اين براي اولين بار بود كه رنگين كمون قبل از بارون درس شد.
بعد هي آدم گريه كرد هي آسمون گريه كرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشك مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشكاشو كه مي ريخ رو زمين و شكل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي كرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوري بود كه آسمون پر از ستاره شد.
ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ كه خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره كرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محكمي گذاشته... دلشو ديد كه اون زير طفلكي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي كرد.
انگشتاشو كرد زير همون ميله اي كه درس روي دلش بود و با همه زوري كه داش اونو كند. آخ... اونقد دردش اومد كه ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي كرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيكه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع كردن به رقصيدن.
همون تيكه استخون يواش يواش شكل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دس كشيد روي چشاي بسته آدم.
آدم كه چشاشو باز كرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا كرد. فرشته رو كه ديد با همون يه دل كه نه با صد تا دلي كه نداشت عاشقش شد. همون قد كه عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا كرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا كه استخونشو كنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم كه از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميكند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز كرد و آدمو بغل كرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا مي كرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل كرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا كرد.
آدم با چشاش مي خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشكي به آسمون نيگا كرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.
اونجا بود كه براي اولين بار دل آدم احساس آرامش كرد.
خدا پرده آسمونو كشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم.
خوش به حال آدم و فرشتش.
![]()
داستان تابلو نقاشی من
با وجود نگاه سردت همان اولين نگاه كافي بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتي استاد از تو خواست تا مدل طراحي ديگران شوي انگشتانم شروع به لرزيدن كردند باورم نمي شد كه مي توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت بارت به راحتي چشم به تو بدوزم و چهره اي را كه آنقدر دست نيافتني به نظر ميرسيد براي هميشه از آن خود كنم. همه نگاهها خيره به تو بود ، از نگاه دخترها چيز زيادي نمي شد فهميد اما در نگاه پسرها تحسين و برق خاصي بود كه مرا به وحشت مي انداخت. سعي كردم به هيچ چيز جز تو نيانديشم دست به كار شدم اول طرح كلي اندام تو را نشسته بروي سه پايه كشيدم و بعد به جزئيات پرداختم عجله داشتم هر چه زودتر صورتت را كامل كنم براي اولين بار بود كه تناسبات را مو به مو رعايت مي كردم دلم مي خواست تمام اجزاي صورت تو در جاي واقعي خود قرار بگيرند. لبان كوچك و خوش فرمت را همانگونه كه بود با همان ظرافت كشيدم و بيني و ابروانت را و چشمهايت را همان چشمهاي درشتي كه مژگان بلندت از آن حفاظت مي كرد تا من يا ديگري نتوانيم از مردمك سياه رنگ چشمانت به قلب تو نفوذ كنيم.![]()
استاد قدم زنان از كنارمان مي گذشت و من سنگيني نگاهش را هنگامي كه به من رسيد حس كردم اما بر ژس هميشه بي توجه به حضور او به كارم ادامه دادم. استاد پس از مدتي مكث سري به علامت تائيد تكان داد و از كنارم دور شد من نفس آسوده اي كشيدم زيرا دوست داشتم هنگامي كه خود را در چشمان تو غرق مي كنم كسي شاهدم نباشد. دخترها به تو مثل ديگر مدلهايي كه استاد برايشان ميگذاشت نگاه مي كردند آنها طرح اندام تو را مانند كشيدن يك كوزه باريك راحت مي پنداشتند و پسرها هنوز در طرح كلي اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش بي آنكه حركتي كني بروي سه پايه نشسته بودي، دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشي. نامت بهار بود ولي خلق و خويت زمستاني، كاش مي توانستم راهي براي آب كردن يخهاي وجودت پيدا كنم. جادوي چشمان سياهت مرا به خلصه برده بود كه صداي استاد همه را متوجه من كرد.
«آقاي كياني مثل اينكه كار شما تمام شده، ما مي توانيم آن را ببينيم؟» همه منتظر بودند تا طرح را ببينند حتي تو.
من كمي از كارم فاصله گرفتم، استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بي حركت در جايت نشسته بودي و من بي توجه به حضور آنها تنها تو را ميديدم.
بهزاد دستي بر شانه ام زد و گفت :
- « عاليه پسر بهتر از اين نمي شود. »
و بعد رو به استاد كرد و گفت :
- « هيچ اشكالي نمي شود از اين طرح گرفت درست مي گويم استاد؟»
و استاد در حاليكه دستي به روي ريشهاي جو گندمي اش مي كشيد، لبخند زد و گفت :
- « اين نشان مي دهد كه آقاي كياني تمرين زيادي داشته وبه قول معروف فوت كوزه گري را آموخته.»
شهرزاد رو به تو كرد و گفت :
- « بهار ! من جاي تو باشم اين طرح را از آقاي كياني مي گيرم و قاب مي كنم. »
من مثل برق گرفته ها خودم رابه طرح نزديك كردم و در حاليكه اضطراب در كلامم موج مي زد گفتم :
- « راستش من خودم همين قصد را دارم فكر كنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهند كه اين طرح را براي خودم نگه دارم . »
همة نگاهها به تو دوخته شد تو آهسته از جاي خود بلند شدي و كنار من ايستادي و نگاهت را به طرح دوختي و بعد با يك لبخند شيرين رو به من كردي و گفتي:
- « اين نتيجة زحمت شماست پس لزومي نداره براي نگه داشتنش از من اجازه بگيريد . ولي اين طرح از بهاري كه من هر روز در آينه مي بينم زيباتر و مهربانتر به نظر مي آيد . منظورم اينه كه من فكر ميكنم شما اون چيزي را كه دوست داشتيد ببينيد كشيديد . »
من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيافتد، بي خبر از آنكه تو راز مرا مي دانستي . بعد از آن روز من هر شب ساعتها به قابي كه تو در آن نشسته بودي خيره مي شدم و بي كلام با تو سخن ميگفتم . و شنبة هر هفته براي ديدن تو بهار واقعي لحظه شماري مي كردم و هنگامي كه تو آراسته و متين وارد كلاس مي شدي آرزو مي كردم كه اي كاش براي يكبار هم كه شده با لبخندي قلب منتظرم را از اين انتظار كشنده رهايي بخشي اما تو سرد بودي مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقي كه از تو در دل داشتم مي سوختم .
تمام طول هفته را هم كار مي كردم و هم درس مي خواندم با اميد اينكه شنبه از راه برسد و من يكبار ديگر بهارم را ببينم و تو با بي رحمي تمام دو هفته مرا چشم انتظار گذاشتي. كاش مي توانستم انتظارم را به تصوير بكشم صندلي خالي تو قلبم را به درد مي آورد و خطوطي كه رسم مي كردم بي اختيار به بيراهه مي رفت گويي هيچگاه قلم بر دست نگرفته بودم.
شنبه اي ديگر گذشت و تو نيامدي ، نمي دانستم با دل بي طاقتم چه كنم. تا اينكه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد كلاس شدم ولي باز هم تو را نديدم ، خواستم بازگردم كه شهرزاد خود را به من رساند و نامه اي را به دستم داد و قبل از اينكه من چيزي بگويم مرا به كناري كشيد و گفت:
- « اين را بهار داده تا به شما بدهم ، راستش من ... »
ديدة اشكبار شهرزاد دلهره اي عجيبي بر دلم انداخت، كاغذ تا شده اي را كه در دست داشتم به آرامي باز كردم ، بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشته بود:
- « به بهاري كه خزان عمرش نزديك است دل مبند و به خاطر من مرا فراموش كن دستانم نيز همچون نگاهم به زودي سرد مي شود، وقتي آن لحظه فرا رسد گرمي عشق تو نيز نمي تواند سرما را از وجودم دور كند. »
قطره اشكي كه از گوشة چشمم فرو افتاد از ديد شهرزاد مخفي نماند او نيز چون من اشك به ديده داشت. من بايد تو را مي ديدم و شهرزاد از نگاهم همه چيز را خواند، مي دانستم كه او نيز چون من تو را دوست دارد از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده او گفت كه بايد در جاي مناسبتري با هم حرف بزنيم.
وقتي هر دو بروي نيمكت پارك نشستيم، هيچكدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اينكه شهرزاد سكوت را شكست:
- « بهار سرطان خون داره، دكترها گفتند كه چند ماه بيشتر زنده نمي مونه. »
نمي خواستم چيزهايي را كه مي شنوم باور كنم. نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حاليكه سعي مي كرد به چشمان اشكبار من نگاه نكند به نقطه اي خيره شد و گفت:
- « اون مي دونست كه شما عاشقش شديد، براي همين ديگر به كلاس نيومد، مي خواست شما فراموشش كنيد ولي وقتي من به او گفتم كه شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد اين نامه را براي شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت « نبايد اين اتفاق مي افتاد حالا هم دير نشده فرهود نبايد منتظر من باشد. »
حالا معني آن نگاههاي سردش را مي فهميدم، پشت آن چهرة به ظاهر خشك و بي روح يك فرشته با قلبي مهربان به من لبخند مي زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم و گر نه چگونه مي توانستم آن را به تصوير بكشم.
بهار مي خواست تنها باشد، وجود من او را آزار مي داد و من براي آرامش او بايد ديدار دوبارة او را براي هميشه فراموش مي كردم.
و امروز آمده ام تا اين نرگسها را تقديم تو كنم، شهرزاد برايم گفته بود كه عاشق گلهاي نرگسي ،بهار عشق بودي پس چرا خزان شدي؟ بهار من از درون خاك جوانه بزن بگذار يكبار ديگر تو را ببينم. ![]()
از انوقت مال تو بودم
از آنوقت مال تو بودم
************
شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.
زير خاك مرا از روز ازل با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد
زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.
يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم
از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.
راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم ،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .
پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت تو زندگاني مرا با فروغ اميد روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق ربودند .
من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ گفتم( خود اوست)
آري خود او بود
خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به بهاري شاد تبديل كرد
خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم
دوستت دارم هاي او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد
دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر وا مي داشت
عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست …………
تا ابد زنده باشي
عمری است که ...
عمری است که در زير سايه سنگين ديوار صبوری
کرده ام و معنای يافتن را در طعم از دست دادن
دريافته ام
![]()
من درد تو از دست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست بيادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
