درد دلم

کاش می دونستی که چقدر دوستت دارم .....  ديووونه

               

امروز قلم به دست گرفتم كه بنويسم چون يه جوراي بد جوري دلم گرفته بود
وقتي دلم بگيره اسمان آبي هم برام انگار مثله آتيشه كه توي تمام وجودم مي افته و مي خواد از سر تا به پا منو بسوزونه اونم چه سوختني
صبح كه پا شدم رفتم سراغ باغچه با بيل زدن به باغچه كوچك خونه ام انگاري به باغچه دلم بيل مي زدم مي فهمي چي ميگم
منظورم اينه كه يكي يكي خاطراتمو ورق مي زدم و زير و روش مي كردم همش ،همه خاطراتم زيبايي بود من توي اون زمين زشتي نديدم .
فقط نمي دونم چرا هر باري كه به گلش دست مي بردم خاري توي دستم مي رفت و خوني بيرون مي جهيد . در هر صفحه از خاطرات يه خاري بود كه ازارم مي داد اما من سوزش او خار رو دوست داشتم و مي خواستم دوباره ورق بزنم تا دوباره خاري به دستم فرو بره
اي كاش فقط مي گم اي كاش فقط براي 1 بار يه لحظه سر مو مي زاشتم رو ي دلش ،هر چند شايد اون ديگه دوستم نداشته باشه يا جاي من سر يكي ديگه روي دلش باشه اما اي كاش مي شد فقط براي يه بار مي تونستم لااقل گرمي دستاشو به واقعيت احساس كنم
گل ياسم،بي تو تنهايي رو سرنوشت خودم قرار مي دم بي تو دارم با زندگي مي جنگم اما مگه چاره اي هم دارم؟
تويي كه همه بود و نبودم به تو ختم ميشه ، رفته بودم به بهشت زميني ها
جايي كه همه خوش بودن بظاهر ،اما به خودم گفتم اينجا كه بهش زميني هاست اگر بهشت اسموني هم نصيب تو بشه ،باز يه دره عميق توي زندگي ت ووجود داره و اوني كه بايد در زندگي تو مي بود نيست و جاش خاليه
اينقدر خاليه كه با هيچ چيز غير خودش پر نميشه
نوشته هامو نمي خوني. نمي دوني برات چه ها نوشتم و توي رودخونه انداختم تا به خيال خودم كمي احساس سبكي كرده باشم
اما اي كاش توي اون ته ته هاي دلت يه جاي كوچيكي براي من داشته باشي
مثله هميشه به حافظ پناه بردم بمن ميگه دعاي سحر و نيمه شب
مگه چاره اي دارم غير از اين
ديشب يه قاصدك اومد پيشم ،گرفتمش يه ارز و كردم و فرستادمش بره
آرزوي من آرزوي توست آرزوي خوشبختي تو
از تو تصوري داشتم توي خيالم كه انگار قبله گاهم تو بودي
كاش باورم مي شد كه شايد فقط شايد گفته هات دروغه اما نمي دونم چرا باورم نميشه
گل ياسم زندگي همه سر فرازي و عشق و اميدش ماله تو
زندگي تيره و تارش ماله من
چشم جغد و زهر ماراي كشنده اش ماله من
همه خوشبختي هاش مال خودت ،با من يا بي من
رفته ها خاطره اند و تو اون خاطره خاطره ها تا ابد در دل من خواهي ماند
دوستت دارم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


دلتنگ تو من

ديروز روز عجيبی بود .بيشتر از هميشه دلتنگ تو بودم.می خواستم باهات تماس بگيرم بدجوری نگرانت بودم.ولی خوب ميدونستم که احتياجی نداری به تماس من .يه جوريم غرورم نمی ذاشت.خوب منم به يه هم صحبت نياز دارم ولی می دونم تو برام وقتی نداری.

دلم به طرز عجيبی گرفته بود.فکر اينکه نکنه ناراحت باشی داشت ديوونم می کرد.هيچ راهی نداشتم  .ديروقت بود .نمی تونستم تو رختخواب باشم.پاشدم تاقدم بزنم.اما اين افکار رهام نمی کرد.


وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن.

اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم.

اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن.

اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه.

به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره.

هنوزم اين افکار داره ديوونم ميکنه.وقتی اين قضيه هم که دوستم نداری ....وای

داد از اين همه تنهايی.بازم ميگم حکايت من به کسی می مونه که با چنگ و دندون می خواد توی طوفان شن چادر پاره ای که تنها سر پناهشه رو حفظ کنه ولي...

باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که ديوونتم که دوست دارم که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم.

ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه.

ديروز خيلی برات دعا کردم .خواستم تا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی.

ياد تو هميشه همراه منه....ولی تو از من فراری.

تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری.

دوست دارم.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


دل ژر غصه


                                                           



ديروز دل پر غصه من دنبالت می گشت.همش بهونه تو رو می گرفت.می خواست يه جوری از اين سينه پردرد کنده شه و بياد طرف تو. بهش گفتم به خداتو رو نمی خواد دلش يه جای ديگه پيش کسی ديگست.

ولی هی ميگفت من برای اونم تا هميشه.التماسش کردم. داد زدم .قبول نکرد.هر کاری کردم نشد.گفتم تو پردردی اون تو رونميخواد.فکر ميکنه اگه دل به تو بده توهم مثل خيليا تنهاش ميذاری.باور نميکنه می خوای برا هميشه با اون باشی.باور نميکنه تو مثل بقيه نيستی.نميدونم چرا نميخواد قبول کنه دوسش داری وعاشقی.نمی دونم چرا قبول نميکنه اون نفسه توهستش وهيچ کس نفسشو ترک نميکنه.خوب هر چی گفتم قبول نکرد ديگه چيکار کنم.هر کاری ميکنم بهش بگم از گذشتت دست نکش ولی منو درياب.من به تو احتياج دارم.ولی خوب نميخواد.با يه حرفش دلمو اونقدر شاد کرد که نگو ولی انگار خنده به ما نيومده.می دونم از دردم آگاهه.از دلم خبر داره.

حالاهم ديگه نمی تونم اذيتش کنم.می خواد آزاد باشه .ولی به خدا عشقم قفس نيست.

ديروز که دلم هواتو کرده بود ديگه پامو تو کوچه باغ يادو رويای تو نذاشتم.آروم آروم برای رفع دلتنگی تو کوچه پس کوچه های موسيقی قدم میزدم واز خرابه های ترانه ميگذشتم.

با اينکه خورشيد بود همه جا تاريک بود.يدفعه ديدم داره بارون ميباره به آسمون نگاه کردم هيچ ابری نبود تازه فهميدم دوباره اشکمه که روی گونه هام ميباره.

برای تسلی خاطر هم صحبت آيينه شدم.همزبون خوبی بود.هر چند حرفاش تلخ بود چون جز واقعيت چيزی نميگن.فضای تنگ دل منتظر مهمون بود.تابلوی خاطرات رو گرد گيری کردم.تنها يادگار از تو گرمی دستای تو بود که منو به زندگی برگردوند.صدای در اومد در رو باز کردم چقدر آشنا بود.آره يار هميشگی من بود .تنهايی.

ديگه نمی تونم از ستاره ها عبور کنم.شب منو صدا ميزنه.دوباره تنها همدمم منو می خواد.يادم رفته بود اون روزا که منو شب بوديمو روياهای دور.ديگر نمی خواهم حتی کاغذ هم حرفهايم را ببينه ديگر عقده هايم را روی برگ سفيد دفترم نميريزم.چون حتی کاغذ هم حرفهايم را نمی فهمد.

يادم رفته بود من شاهزاده شبم ومتعلق به شب.منو روز باهم کاری نداريم.

برای جاری بودن دنبال بهانه نبودم .بهانه ای که تو باشی تو را تنها می خواستم برای اينکه با تو باشم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


ای آشنای غريبه

ای آشنای غريبه، درد من دردی است که در اين دنيا پايانی نيست.نمی دانم بايد با کدامين واژه ها شرح دهم اين دردرا.باور کن وقتی به اين فکر می کنم که اگر روزی او را با ديگری ببينم بدون شک خواهم مرد بی هيچ بهانه ای .

بارها با زبان بی زبانی به او گفته ام که هر آنچه تو بخواهی می شوم اما نمی توانم عشقم را برای او قفس کنم چرا که او توان پرواز دارد و می خواهد پرواز کند.

نمی توانم به او بگويم نپر که من آرزوی خوشبختی او را دارم.اما ای کاش روزی بفهمد که سينه پردرد اين زمينی تنها جايگاه رفع خستگی اوست.

می خواهم بداند که در اين دنيای سنگی که حتی خدا هم غمگين است لحظه ای ترکش نخواهم کرد .

می خواهم من در زمين باشم وپرواز اوراببينم ،اما می ترسم که اين همه دام اورا گرفتار کند.باور نمی کنی، وقتی فکر می کنم که اگر خدای ناکرده حتی خاری کوچک او را بيازارد من جانم به لب خواهد رسيد.

می دانم غمی در دلش دارد ،اما من هم پر دردم دردهايی به بزرگی زخمی روتن نازک شقايق .اما لحظه ای دست نيازم از درگاه خدا پايين نمياد برا ی اينکه برا ی هميشه داشته باشمش.

بارها به او گفته ام غريبم  تنهايم اما يک بار هم نپرسيد چرا؟

هيچگاه نمی توانستم به کسی اجازه دهم تا وجودم را بشناسد،چون آنگاه به کسی می مانم از تنها سرپناه خود بعد مدتها بيرون امده و اگر اين سرپناه هم نباشد نابو د خواهد شد.ولی حالا می خواهم تا تمام روحم را با اخلاص به او بسپارم هر چند که شايد نابود شوم.

شايد روزی برای هميشه بال بگشايدو برود.آنگاه سراسر اين کوير را سرما فرا خواهد گرفت چنان که ديگر حتی خارو خسی هم رويشی نخواهند داشت.

کاش می دانست که با نگاه به چشمانش اول به روياهای او فکر می کنم .وبعد آرام با نگاهش تا باغ اطلسيها می روم.کاش می دانست که عطر تنش مرا به مهمانی عطر بهار نارنجها ميبرد.

نمی داند که هميشه انتظار ،منتظر من است و من منتظر اوولی ای کاش می پرسيد که چرا می گويم هميشه منتظرم.

می خواهم بداند چيزهايی را که هرگز نمی توانم به او بگويم.خودش هم خوب ميداند که همه زندگيم بسته به اوست.

شايد مرا ساده ای می انگارد.اما به هر حال او برايم همه زندگيم است.هر لحظه با او بودن زيباست.

ای غريبه دم و بازدم من اوست.ستاره هارا قربانی برق چشمانش می کنم.

تو که خوب ميفهمی وقتی می گويم جز او به کسی نميتوانم فکر کنم يعنی چی.

پنجره های قلبم رو به باغ احساسش باز ميشود.روشنی دلم نگاه به ياد ماندنی اوست.کوچه های قلبم صدای پای اورا هر شب زمزمه ميکنند.باغچه دلم بهار او را به انتظار نشسته اند.درب قلبم گوش به زنگ صدای آسمانی اوست.

من برای مهمانی آمدن او خدا را دعوت کرده ام و ياسمن ها را فرش راهش کردم.

می خواهم که پرواز کند تا شايد بيابد همراهی بلند پرواز .اما می خواهم بداند که تنها وتنها منم که قدرش را می دانم وهيچگاه او را ترک نخواهم کرد.

اين منم هميشه همراه برای او اما اگر بخواهد.می خواهم اين اجازه را تنها به او بدهم تا درونم را بشناسد وخدا می داند جز برای او ديگری نخواهد بود.

زير اين گنبد کبود قصه ای نو خواهيد شنيد از کوير.

 خيلی دوستت دارم و فراموش کردن تو محاله

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


ای روزگار

حالا دوباره بزن روزگار.اين برای دوم و بار آخر بودکه اين طور زخم به تن چاک چاکم زدی.اينقدر جای زخم روی بدنم گذاشتی که ديگه نمی دونم زخم بدی رو کجای اين دل پاره پاره ميزنی.

هر چه کنی من باز نمی نشينم .ديگر لحظه ای از پا نخواهم نشست برای انتقام از تو.دفعه پيش رو يادت هست چه بلايی سرت آوردم حالا اين بار هم منتظر باش.

ببين که نمی شکنم وتا آخرش پاش می ايستم.من هر چی که بخوام از تو ميگيرم به عوض همه چيزايی که گرفتی .

اين مدت اونقدر از تو فرار کردم که يادم رفته بود کی هستم و قبلا چی بودم.اونقدر که هيچ کس منو يادش نمياد.حتی نزديکترين فرد زندگيم.

اونقدر که به معشوقه ام هم نتونستم بگم کی هستم.بهونه رو تو دستش دادی تا همه چی رو تموم کنه.اونم چشم دلش رو من بست و فقط با چشمای قشنگش ديد.

آخه روزگارماکه با هم طی کرده بوديم که من ديگه کاری به کارت نداشته باشم توهم بذاری تو پوسته جديدم زندگی بکنم دور ازهياهو.

شايد چون فهميدی می خوام همه چی رو به خاطره بگم اینجوری کردی.چون ديدی که ديگه می خوام اين پوسته رو بشکافم خودتو به آب و آتيش ميزنی.

يادته تو اون روز بهت گفتم که انتقام می گيرم.و حالا بازهم از تو ای روزگار و هر کسی که بخواد منو از پا در بياره انتقام ميگيرم.آره شهريور ماه بدی بوده .روز سوم شهريور اونقدر برام سياهه که به خاطرش سياه می پوشم وحالا به خاطر روز ششم بايد فاتحه بخونم.

 من که بهت گفتم اگه اين بار اذيتم کنی شکايت پيش خدا می برم.

وتو ای عشق ديگر برايم قداستی نداری.ديگر تو را خريداری نيست.حتی او هم که ادعای عاشقی می کرد عشقم را نفهميد.

من می دانم که عشق آب ونان نمی شود ولی می خواستم سرنوشتم را به عشق بسپارم.يکبار اعتماد کردم .و اين يکبار برای آخرين بار بود.

ای عشق تو هيچ قدرتی به تنهايی نداری پس من می خواهم تنها بمانم ولی قول می دهم که ديگر سراغ تو رانگيرم.

وتو ای عشق رفته از دست هرچه که  مرا انگاشتی مهم نيست چون باز هم می گويم همه التماسم اين بود که هيچگاه ظاهر مرا نبين درونم را بشناس.

وبدون يه جای اين بازی رواشتباه کردی.در ضمن من از اول، آخر اين بازی رو می دونستم پس من رو دست نخوردم. حتی باتمام سادگيم.اينو می تونی از خنده آخرم بفهمی.من ايمان داشتم به قدرتم به اينکه می توانم تو را خوشبخت کنم

ميدونم دلت جای ديگست.مهم نيست .

يه روز حرفی  رو نتونستم بزنم بهت می گم.

خوش باشی.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


اميد

امید

توی یكی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میكنی می بینی بین میلیونها ستاره یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب می كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می كنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می كنی تا بالاخره به خواب می ری.

اما یك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند میكنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است كه تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمیكنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای..  باز هم زندگی می كنی .. نفس می كشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره كه نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نكنی.

بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یكی از اون ستا ره های خیلی قشنگ رو تماشا میكنی و باز هم یه شب می ری و میبینی اثری از اون ستاره نیست.

اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.

همشون می رن تا اینكه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای كه توی آسمون وجود داره.

اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری.

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


 

 

عشق با ساقه ي سنبل بر سرم زد و فرمان داد كه به دنبالش بشتابم

دوان دوان متعاقب يكديگر از سيلهاي خشمگين و جنگلها و پرتگاها عبور كرديم عرق از سر و روي من جاري شد ،قلبم چنان مي زد كه نزديك بود در هم بشكند چيزي نمانده بود كه جان بسپارم .

آنوقت عشق بالهاي  لطيف خود را بالاي سرم باهتراز در اورده و گفت

« بس است بايست . تو لايق عاشقي نيستي»

 

 

 

 

آنقدر زياد خوابت را ديده ام

آنقدر زياد با سايه ات راه رفته ام

حرف زدهام

انقدر سايه ات را دوست داشته ام

كه ديگر  چيزی جز از خودت برايم باقی نمانده

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤


 

سرنوشت تو  را بتی رقم زد

كه ديگران می پرستيدند

بتی كه ديگرانش می پرستيدند....!!!!!

واقعيت اين نيست كه تو نيستی و رفتيی

واقعيت اين منم  كه به جای ماندم

واقعيت تنهائيه ... تنهائی....!!!

عاشقانه ترين نگاهم را روی قايقی از باد نشانده ام و پارو زنان به سوی تو فرستادم

وقتی به ساحل نگاه تو رسيد .....

تو چشمانت را بستی

و

قايقم مثل سرنوشتم غرق شد

آری او نيز غرق شد.

دوستش می دارم
چرا كه می شناسمش
به دو ستی و يگانگی
شهر
همه بيگانگی و عداوت است
هنگامی كه دستان مهربانش را به دست می گيرم
تنهائی غم انگيزش  را در می يابم
اندوهش غروبی دلگير است
در غربت و تنهايی
همچنان كه شاديش
طلوع همه آفتاب هاست
( شاملو )

*****************************

               

اين شعر رو فقط برای کسايی می نويسم که خيلی چيز هارو نمی تونستم بهشون بگم و فقط می خوام بگم: اگه نفرت فروشی بود به ارزونترين قيمت بهتون می فروختم چون حتی لياقت نفرت رو هم نداريد......!

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم           خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤


 

 

سبز،زرد،مرگ

تمام سرنوشت يک برگ

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤