مي دوني فاصله بين انگشت هات براي چيه؟
 
براي اينه كه يك نفر ديگه با انگشتهاش اونها رو پر كنه
 
پس دنبال اون كسي باش كه بتونه اونها رو برات پر كنه
 
 
 
بر شانه من كبوتري است كه فقط از دستان تو آب مي خورد
 
 
وقتي زندگي سخت مي گيرد تازه مي فهمم كه خيلي چيزهاي را هنوز بايد ياد بگيرم
زيباترين گل ..... رز سرخ است ..... اما قسمتش ..... فقط خار است.
 
گفتم دوستت دارم.
پرسيدم  حالا چيكار كنم؟
جوابي ندادي
فكر كردي اگر دوستت داشتم نمي پرسيدم
 
 
شب هايم پر شده از كابوس. هق هق و ....
من اما
س
ن
گ
شده ام....
 
 
 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم           خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤


 

 Lonleyness.jpg

چند جمله از استاد نادر ابراهيمي عزير در باب عشق:

 

 

 

-         در باختن هم واژه عشق را بايد يافت.

 

 

-         هنر، آفرينشي عاشقانه است.

 

 

-         چرا عشق به ديگري، چيزي از تن نخواهد؟ استاد من- فروزان فر- مي فرمود:

 

 

 دو نيمه يك سيب، اگر بخواهند كاملا يكي شوند، بايد كه هيچ فاصله يي بين خود باقي

 

 

نگذارند.

 

 

-         عشق، نافي شباهت است، شباهت، پايان عشق.

 

 

-         هيچ چيز همچون صدايي كه به خانه همسايه مي رود، همسايه را از سستي

 

 

بناي خانه ما، و از واماندگي هاي طاقت سوز ما آگاه نمي كند. فرياد، مثل گرد زغال،

 

 

روي اشياء خانه مي نشيند و زندگي را كدر و بدرنگ مي كند. عاشق، زمزمه مي كند،

 

 

فرياد نمي كشد.

 

 

-         يك زن، كه مي داند عاشقي دارد، شايد تنها عيبش اين باشد كه به عاشق،

 

 

هيچ فرصتي نمي دهد.

 

 

-         پناه سپر است. عشق جنگي ست بي سپر. عاشق، سپر انداخته مي جنگد.

 

 

-         مي توان به سادگي عاشق شد اما عشق، ساده نيست.

 

 

-         عشق، محصول ترس از تنها ماندن نيست. عشق، فرزند اضطراب نيست.

 

 

عشق، آويختن باراني به نخستين ميخي كه دستمان به آن مي رسد نيست. عشق، يك

 

 

توهم بازيگوشانه تن گرايانه نيست.

 

 

-         عاشق، تكدي نمي كند. عاشق، حقارت روح را تقبل نمي كند. عاشق، تن به

 

 

اعتياد نمي دهد. عاشق، سرشار است از سلامت روح، و ايمان.

 

 

(از كتاب يك عاشقانه آرام)

 

و من:

 

 

   عاشق خودنمائي نمي كند، عشق را فرياد نمي زند، عمل مي كند به مهربان بودن، به

 

 

آرام   بودن، آرامش دادن، خودخواه نبودن، به عاشق بودن. عاشقي تمام كردن رفاقت

 

 

است در حق معشوق حتي بي هيچ نصيبي.

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤


کلبه عاشقی

 

اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود

مي داني؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم

باز هم بنويسم؟

 در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم

 و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد

به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤


عشق من......

نمی دانم که هستی ای آشنای غريبه که اينچنين پيامهايت دلنشينند.

ميتوان فهميد که حالم را می فهمی ولی بدان ای آشنا که حال من حالی دگر است که در اين دنيا نيست.درکش برای من هم سخت بود۰ منی که از احساس خالی بودم چگونه به اينجا رسيدم؟واينک خوشحالم از اينکه عاشق آن خاطره پاک هستم.ولی غمگينم از اينکه او حتی سرسوزنی مرا نمی خواهد.

ولی بدان که لحظه ای را نمی توان بدون او ويادش سرکرد.همه وجودم در او غرق شده.من ديگر من نيستم عاشقی هستم ورای اين زمين.

عشق من خدايی شده و تنهادليل عشق اوست.باورت نمی شود اگر بگويم همه اميدم،تمام آرزويم اوست.

او فرشته ايست بالاتر از همه انسانها.افتخارزمين است.احيای قلب من دست اوست.

همه لحظاتم رنگ او رادارد.جز او هيچ کسی در قلبم جا نميگيرد.جز او کسی را نميبينم.مگر ميشود او نباشد ومن شاد باشم.در اوج غمهايم ديدن او آرامشی است که در هيچ خيالی نميگنجد.

بهشت زمينی من اوست.دريا در مقابلش کوچک است.وهيچ چيز لياقت او را ندارد جز کوير.

کويری که آرزو دارد او بارانش باشد ولی افسوس...

می ترسم از لحظه ای که دستان پاکش در دستان ديگری باشد.

می ترسم از لحظه ای که مرا نشناسد.می دانم که مرا دوست ندارد واين تلخ است ولی با ديگری بودن او شکنجه است.شکنجه ای از صد بار مردن بدتر.

آشنای غريب! تنها به زندگی با او فکر  می کنم ولی وقتی او مرا نمی خواهد چگونه ميشود.نميخواهم برای او قفس باشم .می خواهم هم پروازش باشم.می خواهم ما شويم ولی....

احساسم از روی دل است و راهنما عقلم.ولی در دنيا هيچ احساسی مثل احساس من نيست.

از اعماق عرش خدا تا پايين ترين لايه های زمين عشق من زبانزد شده اين را خوب می دانم.

آرزو دارم لحظه ای که از خواب بر ميخيزم نگاهم به جای نور خورشيد به چشمان او باز شود.می خواهم که هنگام خواب دستم در دستانش باشد و به جای نور مهتاب او برايم حرف بزند.می خواهم هنگام گريه سر بر دامانش گذارم تا عرش بروم.

می خواهم برايش تکيه گاهی باشم محکمتر از کوه.می خواهم قدرت مرا ببيند.می خواهم نگذارم غم بر قلب پاکش سايه افکند.می خواهم اسمش را صدا کنم و به خدا دست تکان دهم وبه جهانيان فخر بفروشم.ولی ...ولی...

می ترسم قلبم گور تمام اين آرزوها شود..

ای کاش بفهمد که چقدر دوستش دارم.ای کاش ذره ای در قلبش خانه می کردم.

ا يکاش وقتی می ميرم نگاهم به نگاهش بسته شود.

ای کاش گريه های شبانه ام را ميديد.

عاشقش هستم تا زندگی هست.آرزويی جز او ندارم.

آرزومند آرزوهايت عطر گل مریــــم

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤


سياوش قميشی (روزهای بی خاطره)

آهنگ جديد سياوش قميشی برای دانلود (تقديم به تمام عزيزان)
 

dream-land group

 

بوسه باد

ياد من باش

گريه كن

هنوز

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤