عطر گل فراموشم شده بود...

عطر گل فراموشم شده بود، چشمانم ، آنقدر به چشمك زدنهاي ستارگان عادت كرده بود كه ستاره هميشه روشن باورش نمي‌شد، اين شد كه ندانستم گلي بود كه در آسمان درخشيد يا ستاره‌اي بود كه در بيابان روييد! هرچه بود، آنقدر بوي پاكي مي‌داد كه ايمان نياوردن به رايحه‌اش، سخت‌تر از دل كندن از هرزه گلهايي بود كه تنها يك رديف گلبرگ داشتند و آنقدر روشن بود كه در خواب، باچشمان بسته هم نمي‌شد او را نديد!از آن پس در هر لحظه‌ام، وضو با نورش مي‌گيرم و در بوييدنش، غرق ركوعم!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤


ميدونی....

تو عطر تازهء ياسي ، بيا به خانه ي من
تو دست نرم بهاري بيا به كاشانه ي من
بهشت بي تو ، بي معناست كنار خلوت دل
من و توايم و بهشتي است كنج خانه ي من
سكوت خلوت آغـوش تو ، كرانه ي من
_______________

 

 

__ ميدوني فقط چندتا کار ديگه مونده تا انجامشون بدم !
اول اينکه ، تمام دسته گلاي نرگس پسر بچه سر چهار راه و بخرم ...
بعدش يه سر به خاطرات گذشته بزنم ،
اونوخ با آينه خدافظي کنم و،
بيام پيشت !
بعد از اينکه گلارو بهت دادم،
لبمو بذارم رو لبت و بميرم !
فقط همين

********************

هر چي آرزوي خوبه مال تو هر چي كه خاطره داري مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت تو ما شدن تويي و بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه؟ اول دوراهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دلتو شكسته بودن.... همه ي قصه همين بود

ميتونستم با تو باشم مثل سايه ..مثل رويا

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤


می رسد روزی............

می رسد روزی که فریاد و فغان ها سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش

خاطرات رفته ام را مو ز مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از نت یادگار

نامه ها یی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤


هدف از زندگی

اگر روزی کسی از من بپرسد که ديگر قصدت از اين زندگی چيست بدو گوييم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غير از زنذگی نيست من آن دم چشم بر دنيا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود چو بی دلخواه خويشم آفريدند مرا کی چاره ای جز زيستن بود

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤


تو کی هستی

 

 

 

تو کی هستی که نگاهت ، مثل قصه پر رازه ؟
تو کی هستی که تو این شب ، نفست غیر مجازه؟
تو کی هستی که با اسمت ، پشت سایه ها می لرزه؟
تو کی هستی که حضورت ، واسه من تنها نیازه؟
با منی مثل خود من ، مثل تن مثل یه پیرهن
اما بین دستای ما ، فاصله دور و درازه
بذار از تو گر بگیرم ، بذار آفتابی بمیرم
آخه این کولی یه عمره ، واسه تو ترانه سازه
با توفردا رو می بینم ، سیب خورشید رو می چینم
با تو من صد تا کتابم ، پرم از شعرهای تازه
چه نگاه بی نقابی ، چه ترانه های نابی
انگاری تموم دنیا ، توی اون چشمای نازه

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤