عشق را ...

کاش می شد همچون اردک ها

در دريای آزادی بدون ترس شنا کرد

کاش می شد بی پروا و بدون ترس از ديگران عاشق شد

کاش می شد عشق را همه جا و در هر حال صدا زد

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤


تو کيستی

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر شکسته روی گردابم!
من از کجا سر راه تو امدم ناگاه چه کرد با دل من ان گاه شیرین اه...
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه ارزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذار یک سخن با تو به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو کوه قاف را بشکاف.
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر انچه خواهی از من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی است که به مرگ پیوسته!
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است .
همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو صبر است و راه من بسته است.
ايکاش ميشد دوست داشتن رو خيلی راحت ابراز کرد بدون هيچ واهمه ای....

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤


سرمايه هر دل.........

ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه ای از اين زمينِ خاکی در حالی يافتم که دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور دست امتداد ميدادی!
کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، وای خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای. پرنده های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند.
دلت انگار دنيای بکری است که قدمگاه هيچ رهگذری نبوده است، به خودم جرأت می دهم و در گوشه ای از آن بيتوته می کنم . آهنگِ دلنشين قلبت آرامم می کند و خوابِ هزار ساله ام را می آشوبد.
خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايی و تاريکی هايم را نور بپاشی.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب سپيدی به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می کنی و به جايی می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست.
مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک می کشد.
آه خدایِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را می گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، می بينی؟
ستاره تو آن يکی است که نورِ بيشتری دارد .
ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است.
_________________
سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد!

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤