بنام دوستي هاي جاودانه

بنام دوستي هاي جاودانه

مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛

امروز در اين غربت تنهايي

همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،

آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.

آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...

نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.

اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...

بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي

آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.

ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...

ماريا

سرود آشنايي

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

ميكند خانه ام را

در دست ات مي گذارم

نان شادي هاي ام را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي كنم؟

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥


ب نام دوستي هاي جاودانه

مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛

امروز در اين غربت تنهايي

همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،

آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.

آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...

نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.

اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...

بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي

آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.

ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...

ماريا

سرود آشنايي

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

ميكند خانه ام را

در دست ات مي گذارم

نان شادي هاي ام را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي كنم؟

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥


بنام دوستي هاي جاودانه

مهرباني دوست وانگيزه هاي نوشتن؛

امروز در اين غربت تنهايي

همان جايي كه حس بودن با حس قشنگ بچه هايي كه نا خواسته پا به اين ديارمي گذارند،

آميخته شده است همان حس تولد... نميدانم ولي هر وقت اتفاقي مطابق ميلم رخ ميدهد.

آنچنان كه به آرامش روحي وجسمي ميرسم حس متولد شدن به من دست ميدهد چون حس ميكنم وجود عاطل وباطلي ندارم ومي توانم به زندگي اميدوارم باشم. بي پرده ؛ همين اتفاق آشنايي تو...

نشسته ام وبه تداوم دوست داشتن ساحلي مي انديشم كه درياي دلش هيچ گاه موج هاي مهرباني اش را از من دريغ نكرده است.

اما دلگيرم از آنچه ميگذرد واز آنچه درونم ميگذرد وقدرت به تصويركشيدن آن را ندارم . هر چند ميدانم اگر بگويم واگر بخوانم واگر فرياد بزنم .هيچ كس نمي تواند وسعت پيچيدگي روح مرا درك كند. ولي حس غريبي مي گويد: وقتي همه چيز حتي زندگي هم حكم يك آزمون را دارد پس از نتيجه ها نبايد ترسيد. مجبوريم پرسشنامه ها پر كنيم وبا ايمان به مهربان آسماني منتظر نتيجه باشيم.خوب امشب بعد يك مدت طولاني است دارم مي نويسم ...

بعد مدتها آشتي كردن با قلم خيلي مقدمه چيني نمي خواهد .اگر قلبت همان مرهم هميشه حرفهاي غريبانه ات باشد. نگاه به ثانيه هايي كه با تمام وجود آهنگ محزون بي نوايي را سر داده اند ودستهايت كه هنوز گواه راستي كلامت براي هر سر آغازي نقطه قوت است . نميدانم چگونه مي توانم هميشه آشفتگي ذهنم را با قلم همراه سازم. پنجره باز است. آنچه از بيرون درك ميكنم فقط رنگ هاست. رنگ هاي سرخ ،زرد ، آبي ... كه انگار تمام انديشه مرا در بر گرفته اند. هميشه دوست داشتم نقاش زندگي خودم باشم. نقاش دنياي خودم باشم. اما دنياي من هيچ متعلق به خودم نبوده . آنچه بوده فقط تابلوهايي كه ديگران رنگ آميز آن بوده اند. باورهايي كه ساخته ذهن آنها بوده است .چه خوب است بتواني در بعد زمان عمرت ابعاد زندگي ات را خودت بچيني. چه قشنگ است كه حريم شخصي داشته باشي آنجايي كه بتواني به راحتي به تمام بديها وخوبيهايي كه فقط خودت ميداني وآن مهربان آسماني اعتراف كني.به تمام خيانت ها وجنايت ها، مهرباني ها ومحبت ها ودوست داشتن ها ... هميشه دوست داشته ام از طبيعت درس بگيرم نه از زندگي

آنچه من از طبيعت مي فهمم. آن را با تمام عمق درك ميكنم. سختي پشت خرچنگ ونرمي بال پروانه ودغدغه ساختن آشيانه پرنده وهر چه هست به من فرصت عوض شدن ميدهد. فرصت هماهنگ بودن با آن شرايطي كه مي رفت مرا بسازد و از آن عبور كند. از ترس ودلهره وترديد يك حركت ، يك قدم به جلو گام نهادن و دست وپنجه نرم كردن با دنياي جديد. چشمهايم هميشه بيننده خوبي بوده براي ثبت بي اعتباري لحظه هاي پوچ زندگي والتماس ماندن خاطرات شيرين كه فقط گذري مانند باد دارد. حس ميكنم گاهي خيلي ناتوانم كه قدرت واقعيت بخشيدن به روياهايم را ندارم ويا آن مهربان آسماني مرا ارزشي نمي داند كه كمكم كند كه راهم را درست بيايم.

ولي باز كه فكر ميكنم ، مي بينم حضورم را دوست دارم. آنچه باشم حتي اگر براي خودم نباشم. خلوت هاي شبانه ام وصحبت با مهربان آسماني... هر قدر ميان مردمان دقيق تر مي شوم .مهرباني هاي توبيشتر در نظرم جلوه ميكند وپيوسته به آن مي انديشم چطور مي توانم پاسخي به مهر وعاطفه تو بدهم. دوست دارم ارتباطم با تو مدتهاي طولاني تدوام يابد. بتوانم درونم را برايت تشريح كنم واز مكنونات قلبي ام تو را آگاه سازم. از آن جهت از ميان دوستان به تو براي راهنمايي تكيه كردم چون حس ميكنم به آنچه من تازه به آن رسيده ويا قرار است به آن برسم .تو به آن رسيده اي وچنين روزگاري را گذرانده اي وميداني من چه مي گويم . از اين بابت نيز خوشحالم كه تو در مقابل حرفهاو سوال هاي من نمي ماني وآنقدر قدرت داري كه با يك جواب كوبنده مرا سرجايم بنشاني كه افكار ديوانگي را از خود رها سازم و...

ماريا

سرود آشنايي

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

ميكند خانه ام را

در دست ات مي گذارم

نان شادي هاي ام را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي كنم؟

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥


خداحافظی و آخرين مطلب وبلاگ

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

با سلام خدمت تمامی دوستان عزيز و همراهان عزيزم

اميدوارم که هميشه شاد باشيد و خندون

اين آخرين باری هست که دارم تو وبلاگ مطلب می ذارم

نمی خوام آخه با خوندنش

دل کسی بشکنه

ويا کسی برداشتی رو بکنه که باعث دلخوردگی و يا حتی ناراحتی اون بشه

جا داره اينجا

از همه دوستان و همراهان گلم که تو اين مدت منو تنها نذاشتن تشکر کنم

از علی آقای گل (دوران)- فهميه عزيز و دلسوز (نيلوفرانه)- خواهر عزيز و مهربونم ثريا (ستاره و عسل دختران ثريا يا ستاره آسمان دلم)- شکوه مهربون (کاش من و تو می فهميديم اومدنی رفتينه) - زهره عزيز (چشمان خيس من)- فاطمه (دختر بارونی)- ناجی عزيز (عصر فرياد)- و آبجی يلدا (شب يلدا  که مدتی هست وبلاگش رو بسته) مصطفی عزيز (پر کن پياله را)- منصوره عزيز (برای دل خودم)- خواهر عزيزم بهار-و بقيه دوستانی که اين مدت منو تنها نذاشتن و اسمشون از قلم افتاد  تشکر کنم و بگم ممنون و واقعا لطف کرديد

يک معذرت خواهی ويژه هم به ماريا بدهکارم و اميدوارم که هميشه شاد باشه 

بازم از اينکه چند صبحای منو تحمل کرديد ممنونم

((راستی اگه از دوستان کسی می خواد که تو اين وبلاگ مطلب بذاره بهم ايميل کنه پسورد رو بهش می دم و وبلاگ رو بهش واگذار می کنم و اون ادامه بده))

شاد باشيد و هميشه خندون

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥


بدون شرح

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥


باز يه بهانه ......

باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش

می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب

***************************************************

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥


باز يه بهانه ......

باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش

می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب

***************************************************

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥


تقلب....

يا تو يا هيچکس .....

شايد تنها دروغی است که هر کس لااقل يک بار در عمرش ساده آن را گفته باشد.

عدالت نيست اما می نويسم انقدر تسليمت می شوم تا تسليمم شوی ،

از بس بزرگت کردم کوچک شدم ، 

نه کسی مرا رساند و نه من کسی را رساندم .

شايد دليلش اين بود که از بچگی کسی تقلب يادم نداده بود ،

کسی می گفت آن ها که تقلب بلدند بيشتر می توانند به هم برسانند ، در کودکی درسها را و اگر در بزرگی شان بزرگ باشند آدم ها .

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


يه بغض......

بنام خدای جهانيان و خدای من

حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ذهنم يه چيزی شبيه قايق می سازم اينجا شبه ، نه فکر کنی حالا شبه ، نه عزيزم هميشه شبه تا تو يه وقتی ، يه روزی از راه دور با يه فانوس نقره ای بيايی و يه ريزه نور بپاشی رو غريبی اين دشت .

آره عزيزم اينجا شبه ، يه شبه تابستونی کوتاه ، اما همه ام  خواب خواب نيستن 

يکی شايد رو به روی تابلوی دوستت دارم يادگاری اونی که تموم زندگيشه وايستاده و داره با گونه های سرخ از خجالت ازش می پرسه (( يعنی واقعا دوستم داری ؟ ))

يکی ام يه عکس قشنگ گذاشته کنارشو ، داره باهاش درد دل می کنه ، گاهی عکسو نوازش می کنه ، گاهی می ذارتش رو قلبش ، گاهی هم رو چشماش ، رو مژه های خيس و بارون خوردش ، يه وقتم براش شعر می خونه ، فال ميگيره ، بی پرده واست بگم ، با عکس زندگی می کنه ، می دونم عزيزم من واسه تو نامه می نويسم اما قصه ساکنان اون طرف دنيا رو هم برات نوشتم . ببخش حالا ديگه از تو واسه خودت می نويسم . راستش دوريت بدجوری ديوونم کرده ، عکست همچنين افتاده تو حوض خاطره هام که انگار داره از تو آب صاف و شفافش باهام حرف می زنه ،ماهيای قرمز و ناز يادگاريت گاهی از زير آب بالا می آن و بيشتر به اين دل آتيش می زنن تا می يام دو کلام حرف عاشقونه بدرقه راه آبيشون کنم غيبشون می زنه ، روزگارو می بينی حالا ماهياهم دوس دارن سر به سرم بذارن ....

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


نمی دانم چرا؟!!!

نميدانم چرا اما

نمي خواهم تورا ديگر !

برو دل را ببخشاي و ازين شوريده سر بگذر!

نميدانم چرا اما

تورا ديگر نمي خوانم

چرا اينگونه ام امروز؟؟

نميدانم نميدانم!

 

نميدانم چرا با تو

جهان زيباي زيبا نيست

چراغ روشن امّيد

چرا امروز پيدا نيست؟

ولي

روزي –به يادم هست- تو بودي معني هستي

چرا امروز در چشمم

تو بي ترديد بشكستي؟

بتي بودي براي من

دلم نام تورا مي خواند

براي بودنت مي بود

به وقت ماندنت مي ماند

ولي امروز مي بينم

نمي خواهم تورا ديگر

و مي بينم كه مي گويم:

برو، بگذر

             برو، بگذر!!!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


دختر نابينا ...

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥


دختر نابينا ...

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥


فقط بخوان ...

صفحه ای پاک و سفید

    و بر آن ردپایی از من

       چه سیاه...چه سپید

 

خنده ای مست کنان

   می کشد رنگان و عمیق

                        قلمم رقص کنان

 

   صورنک می خندد...دل من می خندد...صورتم می خندد

                                               

 

(کاغذ سفید رو با یه  لبخند قشنگ خط خطی می کنم

 کاغذ می خندید...منم خندیدم...خیلی ساده...آروم...ما خندیدیم.

 کاغذ رو ٬رو به روی تختم به دیوار زدم تا هر صبح به صبح و شب به شب ما بخندیم...

 من به اون و اون به من...............................................ما می خندیدیم.

 و در آخر روزی رسید که دیگه نه خبری از لبخند کاغذی بود...و نه لبخند من...

                                 ... صورتکی نبود که  از خنده ش بخندم...

 اما من بازم سعی کردم بخندم ... نشد ... لبخنده رو فراموش کرده بودم ... و این خیلی بد بود

... خیلی گذشت از اون روز ... شاید خیلی برای من ٬نه همه ...

و دوباره یه روز قلمم رو برداشتم و اینبار  روی نگاهم نقاشی کردم ٬ نقش یه صورتکه خندون...

تا با نگاه به هرچیزی بخندم ... اونها هم به من بخندن.

     ... و من خندیدم ... همه خندیدن ... ماخندیدیم و باز  ما می خندیم...)

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥


مزرعه سيب زمينی

پيرمردي تنها در روستایی زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم
توانست سيب زميني بکارم .من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان
کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . 
*********************************************************

 اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه
 موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه..
براي در چالـه مانده ، چـاه را
توصيـف نمي کردند...

******************************

باز امشب به تو می اندیشم

اندیشه من پی موهای پریشان تر

 از امواج بلند،پی آبیه نگاه

گلگونی گلگونه و گرمای نگاهت

نفسی می دهدم...

که درین برزخ بی آبو علف

کو سوی امیدیست این خسته تر از

باد صبا را...

باز امشب به تو می اندیشم

اندیشه من پی چین و شكن های

معمای نگاه

نگاهی که ز هر نیشتری آخته تر

و ز هر شبنم صبح سکوت

پاک تر و شفاف تر

به تو یعنی...

انتهایی برای این شب بی انتها

چکه آبی برای لب این تشنه مهر

لكه ابری برای برهوت

چه خوش خرم و زیباست

دنیای خیالات شب بهنگام

کاش و ای کاش ...

که این شب به پایان نرسد

باشد و

      باشم و

            باشی

                          در خیالم تا ابد

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥


کاش .... ديگه دوستت ندارم

مثل شمع هستم ولی سوختن ندارم

مثل اشکم که باريدن ندارم

هوای غربت خيس چشماتو

ديگه اين روزها تو قلبم ندارم

ديگه واسه نگات جائی ندارم

کاش می تونستم بهت بگم

که ديگه دوستت ندارم

که ديگه دوستت ندارم

 

 

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥


دکتر علی شريعتی

سالگرد شهادت دکتر علی شريعتی است

روحش شاد و يادش گرامی

                         مقبره دکتر علی شريعتی

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥


سرنوشت برگ ...

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم : عزيزم  اين کار را نکن!

 نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده ...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ؟!

رويم را برگرداندم !!!

حالا او رفته، و من :

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم،

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ،

 چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !!!

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم ،

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود ،

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد !!!

اما حالا تنها کاری که میکنم :

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم ...

نگفتم : بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم ،

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ،

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت !!!

او رفت و مرا تنها گذاشت:

 تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥


تحملم کنيد ... نصيحتم نکنيد

 

می دونم تـلخ می نویسم، می دونم !!!

اون آدم همیشه شاد، تو تـنهایـی و دلتنگیـش گـم شد ...

به خدا دستم نمیره دروغ بنویسم،

دستم نمیره بنویسم : " آهـــــــــــــــای من خوشبختم ! "

بنویسم چیزی تو این روزگار گم نکردم ...

" روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم "

پس شما رو به خدا، تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥


خاکستر عشق ...

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥


حيف...

بس عجب زین همه آدم ، که چنین بی رویا

     گرم یک بازی بیهوده کنون مشغولند

حیف

حیف از اینهمه رویا که چنین در پس هم می میرند

حیف ،حیف ا زاینهمه لبخند به غم آلوده

حیف از مرگ امید

حیف از این سفر بیهوده

باز با اینهمه من ،باز هم معتقدم

میتوان گرد غم از چهره زدود

میتوان بازار امید از نو کاشت

درس آزادی داد

میتوان محکم وبی شائبه فریاد کشید

هی مردم.....هی مردم....هی مردم.....

سرنوشت را میتوان از   سر  نوشت

میدونی چی فکر میکنم فکر میکنم تو یه نقطه نوری تو این همه ظلمت . تو زندگیم همیشه فقط به یه نقطه کم نور چسبیدم و به امید همون نور رفتم جلو و موفق هم بودم شاید با اسلحه و شمشیر و وو نرفتم اما واقعا جنگیدم با اشکهام با همه وجودم جنگیدم  برای رسیدن به همون نقطه ی کم نور.

حالا توئی تو یه روزنه تو دل ظلمات.بمن میگن اگر هر کاری رو فکر کنی نمیشه از 100 درصدش این احتمال رو بده که 1 درصدش فقط بشه چه بسا که همون 1 درصد بشه چی میشه و چه ها خواهد شد.این 1 درصد همونیه که میشه باهاش سرنوشت را از سرنوشت . پس بیا و کمکم کن دستاتو بزار توی دستم تا سرنوشتمون رو از سر بنویسیم

  
نویسنده : سياوش يزداني ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥